شمارهٔ ۵۶۳
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به حال خود مینگرد و از بلایای عشق میگوید. او از گریز و شکایت از معشوقهاش ناتوان است و میداند که غم او در دنیای امروز و بین حاکمان جاری است. شاعر به ستایش زیبایی و جلال معشوق پرداخته و احساس میکند که در کنار او نه مکانی دارد و نه راه فراری. او خود را در قبال معشوق، بیگانهای میبیند که تنها در کوی او، به سگ او هم نمیرسد. در پایان، شاعر عمیقاً احساس تنهایی و بیقیدی میکند و وجود خود را بدون معشوق، بیارزش توصیف میکند. خلاصی از عشق را ناممکن میداند و به زیباییها و رنگارنگیهای جهان در غیاب معشوق اشاره میکند.
به حال خود چو نظر کردم از تو میپرسمکه هیچ باشد ازین صعبتر بلایی؟ نی
هوش مصنوعی: وقتی به حال خود نگاه کردم، از تو میپرسم که آیا بلایی سختتر از این وجود دارد؟ نه.
گریز از تو و جز تو گریزگاهی نیستشکایت از تو و غیر از تو پادشایی نی
هوش مصنوعی: گاهی نمیشود از تو و دنیای تو فرار کرد. شکایت کردن از تو و دیگران بیفایده است، چون هیچ کس جز تو مقام و قدرتی ندارد.
غم تراست مسلم ز حاکمان امروزکه خون بریزد و اندر میان بهایی نی
هوش مصنوعی: غم تو قطعا از حاکمان امروزی است که خون میریزند، در حالی که هیچ ارزشی برای جان انسانها قائل نیستند.
از آستان جلالت بپرس تا هرگزز دست حلقه برین در چو من گدایی؟ نی
هوش مصنوعی: از بزرگی و مقام تو بپرس، که آیا مانند من که گدا و نیازمند هستم، کسی جرأت نزدیک شدن به این در بزرگ را دارد؟
به جان رسید کنون کار سیف فرغانیسقیم در خطر و درد را دوایی نی
هوش مصنوعی: اکنون حال سیف فرغانی خیلی خراب است و با مشکلاتی جدی روبرو شده و هیچ راه چارهای برای درمان دردهایش وجود ندارد.
مرا به نزد تو بهر نشست جایی نیمرا ز دست تو بهر گریز پایی نی
هوش مصنوعی: من در نزد تو جایی برای نشستن ندارم و برای فرار از تو هم راهی ندارم.
ز بهر جستن تو تا دلم ز جا برخاستببین که با سر کویت نشست جایی نی
هوش مصنوعی: به خاطر جستجوی تو، دلم از جا حرکت کرده است. ببین که چقدر در مقابل درخانهات نشستهام و هیچ جایی برای خودم نمییابم.
منم ز خویشان بیگانه بهر تو (و) مرابجز سگ تو درین کوی آشنایی نی
هوش مصنوعی: من از آنها که تو با آنها آشنا هستی، غریبهام و هیچ آشنایی جز سگ تو در این مکان ندارم.
چو گل بخوبی صد برگ گشتهای و مراچو عندلیب به هنگام دی نوایی نی
هوش مصنوعی: تو به زیبایی مانند گلی که صد برگش را فدای تو کردهاند، هستی و من هم چون بلبل در شبهای تار، صدایی ندارم.
جهان پر از گل و لاله شده ولی بیتومرا چو آب به ایام گل صفایی نی
هوش مصنوعی: جهان پر از زیبایی و گل و لاله است، اما بدون تو من مانند آبی هستم که در زمان گلها و زیبایی هیچ صفایی ندارد.
چو ذره بیتو وجودم تنست و جانی نیچو آفتاب همه رویی و قفایی نی
هوش مصنوعی: وجود من بدون تو مانند ذرهای بیارزش است و بیروح. تو مانند خورشید هستی که هم پیشانی و هم پشت من را روشن میکنی، و من بدون تو هیچ هویتی ندارم.