غزل شمارهٔ ۳۷
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلتنگی شاعر است. او از کودکی که در دستان دایه است و ناز و کرشمههای معشوق سخن میگوید. شاعر به حسرت از زیبایی معشوق و تلخی زمانه مینویسد و این که در عشق خود دچار زخمها و دردهای بسیاری شده است. او از بوسههای شیرین و نگاههای عاشقانه یاد میکند و در نهایت به ناکامیاش در رسیدن به طعم عشق واقعی اشاره میکند. شعر نشاندهندهی احساسات عمیق و کشمکشهای درونی شاعر در پی عشق است.
دی به رهش فکندهام طفل سرشک دیده رادر کف دایه دادهام کودک نورسیده را
هوش مصنوعی: دی روزی، کودک گریان را به دایه سپردم و او را در آغوشش گذاشتم تا آرام بگیرد.
بخت رمیده رام شد وحشت من تمام شدکان سر زلف دام شد پای دل رمیده را
هوش مصنوعی: بختی که به من پشت کرده بود، حالا به آرامش درآمد و ترسهایم برطرف شد. موهای آن معشوق به گونهای در آمدهاند که دل نگران و بیقرارم اکنون در دام عشق گرفتار شده است.
از لب شکرین او بوسه به جان خریدهامزان که حلاوتی بود جنس گران خریده را
هوش مصنوعی: من از لب شیرین او بوسهای گرفتهام که برایم ارزش فوقالعادهای دارد، چون حلاوتش مانند یک کالای گرانبهاست.
گر به سر من آن پری از سر ناز بگذردبر سر راهش افکنم پیرهن دریده را
هوش مصنوعی: اگر آن دختر زیبا با ناز و کرشمه از بالای سر من بگذرد، من پیرهن پارهام را از روی زمین بر سر راهش میافکنم.
پرده ز رخ گشادهای ، داد کرشمه دادهایداغ دگر نهادهای لالهٔ داغ دیده را
هوش مصنوعی: دوست من، رخ شما را از پشت پرده نمایان کردهای و با ناز و کرشمههای خود، دل مرا به درد آوردهای. اکنون دیگر زخم عشق را بر دل لالههای سوخته تحمیل کردهای.
دل به نگاه اولین گشت شکار چشم توزخم دگر چه میزنی صید به خون تپیده را
هوش مصنوعی: دل در نخستین نگاه تو به شکار افتاد، پس چرا باز هم زخم به صید که در خون خود غوطهور است میزنی؟
چشم سیاه خود نگر هیچ ندیدهای اگرمست کمین گشاده را، ترک کمان کشیده را
هوش مصنوعی: به چشمان سیاه خود خوب دقت کن، زیرا اگر در حال نشستن و آماده شکار نباشی، نمیتوانی بند و کمان را به درستی رها کنی و به هدف بزنی.
زهر اجل چشیدهام تلخی مرگ دیدهامتا ز لبت شنیدهام قصهٔ ناشنیده را
هوش مصنوعی: من طعم تلخ مرگ را چشیدهام و سختی آن را حس کردهام، اما حالا از لب تو داستانی را میشنوم که تا به حال نشنیده بودم.
هیچ نصیب من نشد از دهنش فروغیاچون به مذاق بسپرم شربت ناچشیده را
هوش مصنوعی: من از لبان او هیچ بهرهای نبردم، ای فروغیا! چون چقدر بخواهم شربت ناچشیده را به کام خود بچشم.