غزل شمارهٔ ۱۳۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر بهطور غیرمستقیم به لذتهای زندگی و تأثیرات عشق و زیبایی میپردازد. وقتی از کسی سخن به میان میآید، تمام زیباییها و لذایذ زندگی به نظر میرسد که ناپدید میشوند. او از ساقی (پیمانهدار) که نشانهای از عشق و زیبایی است، یاد میکند و میگوید که زندگی بدون عشق و زیبایی ممکن نیست. همچنین به درماندگی انسانها در برابر عشق و زیبایی اشاره میکند و میگوید که اگرچه بقا و جوانی با عشق همراه نیست، اما تجربههای شیرین عشق به یادگار میمانند. در نهایت، شعر به این نکته میرسد که عشق و زیبایی در زندگی انسانها معنای عمیقی دارند و لحظاتشان باید گرامی داشته شوند.
هر جا سخنی از آن دهان رفتکیفیت باده از میان رفت
هوش مصنوعی: هر زمان که صحبت از آن فرد شود، به نوعی خوبی و خاصیت شراب از بین میرود.
خوش آن که به دور چشم ساقیسر مست و خراب از این جهان رفت
هوش مصنوعی: خوب است آن کس که در کنار چشمهای زیبا و با خمار و مستی از این دنیا به سرای دیگری گام نهاد.
بی مغبچگان نمیتوان زیستوز دیر مغان نمیتوان رفت
هوش مصنوعی: زندگی بدون همراهان دلسوز و دوستان خوب ممکن نیست و همچنین نمیتوان از مکانهایی که شیرینی و آرامش را به ما میدهند، دور شد.
با جلوهٔ آن مه جهان تابآرایش ماه آسمان رفت
هوش مصنوعی: آن زیبایی و جلوهٔ آن ماه، به قدری درخشان و زیبا بود که باعث شد تمام آسمان تحت تأثیر آن قرار بگیرد و آراسته شود.
بر دست نیامد آستینشاما سر ما بر آستان رفت
هوش مصنوعی: هرچند موفق نشدم به او نزدیک شوم، اما سرنوشت ما به درگاه او سپرده شد.
تا ابرویش از کمین برآمدبس دل که ز دست از آن کمان رفت
هوش مصنوعی: وقتی ابروی او از پنهان بیرون آمد، دلها به شدت تحت تأثیر قرار گرفتند و از دست رفتند.
من مینو و حور خود نخواهمتن را چه کنم کنون که جان رفت
هوش مصنوعی: من بهشت و زیباییهای آن را نمیخواهم، حالا که جانم رفته، دیگر چه فایدهای دارد به بدنم فکر کنم؟
از دست تو ای جوان زیباهم پیر ز دست و هم جوان رفت
هوش مصنوعی: از دست تو، ای جوان زیبا، هم پیری و هم جوانی از زندگی من رفت.
من با تو به هر زمین نشستمتا دیده به هم زدم زمان رفت
هوش مصنوعی: من با تو در هر مکانی نشستم و وقتی که به هم نگاه کردیم، زمان به سرعت گذشت.
از کوی تو عاقبت فروغیروزی دو برای امتحان رفت
هوش مصنوعی: در نهایت، روزی فروغی از مسیر تو گذر کرد تا آزمایشی انجام دهد.