غزل شمارهٔ ۳۴۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی خود به معشوق سخن میگوید. او نذر کرده که اگر از درد فراق نمیرَد، آستان معشوق را ببوسد و خود را به او تسلیم کند. شاعر بیان میکند که جز یاد محبوب هیچ فکری در سرش نیست و در حالی که در دنیا بزرگ و عزیز به نظر میرسد، در برابر محبوب احساس ذلت و حقارت میکند. او خودش را خسرو و پادشاه میداند ولی در عشق، بنده و غلام محبوب است. شاعر به شدت از غیبت معشوق و زود رفتنش افسرده است و از او میخواهد که دست گیریاش کند. نویسنده به درد و رنج خودش از عشق اشاره میکند و میگوید که چون عشق او را مجذوب کرده، دیگر تاب و توانش را از دست داده است. در نهایت، او به زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که اگر چهرهاش نمایان شود، همه چیز تحتالشعاع زیبایی او قرار میگیرد.
نذر کردم گر ز دست محنت هجران نمیرمآستانت را ببوسم، آستینت را بگیرم
هوش مصنوعی: قسم خوردهام که اگر از درد جدایی نجات پیدا کنم، به درگاهت روم و سفرهات را ببوسم و دامنت را بگیرم.
نه به جز نام لب لعل تو ذکری بر زبانمنه به جز یاد سر زلف تو فکری در ضمیرم
هوش مصنوعی: جز نام لبهای زیبای تو هیچ یاد و خاطرهای بر زبانم نیست و جز یاد و خاطرهی موهای خوشفرم تو هیچ فکری در ذهنم نمیگذرد.
در همه ملکی بزرگم من که در دستت زبونمدر همه شهری عزیزم من که در چشمت حقیرم
هوش مصنوعی: من در هر گوشهای از دنیا جایگاهی بزرگ دارم، اما در دست تو به نظرم کوچک و بیاهمیت میآیم. در هر شهری محبوب و عزیز هستم، اما در نگاه تو هیچ ارزشی ندارم.
خسرو ملک جهانم من که در جنبت غلاممخواجهٔ آزادگانم من که در بندت اسیرم
هوش مصنوعی: من پادشاهی هستم که در کنار تو، به عنوان بندهات زندگی میکنم. من سرور آزادیخواهانم، اما به خاطر تو در بند و زنجیر عشق تو هستم.
آشنای قدسیانم من که در کویت غریبمپادشاه لامکانم من که در ملکت فقیرم
هوش مصنوعی: من از آشنایان اهل آسمان هستم، اما در دیارت غریب و بیکس هستم. من پادشاه جهانی هستم که در این سرزمین فقیر و بیچارهام.
سرفرازی میکنم وقتی که بنوازی به تیغمکوس عشرت میزنم روزی که بردوزی به تیرم
هوش مصنوعی: من در روزی که عشق تو را میچشم، با شجاعت و افتخار سر را بالا میگیرم و شادکامی خود را با نواختن ساز نشان میدهم. زمانی که تو به عشق من توجه میکنی و دلم را به تیر محبتت نشانه میگیری، سرور و خوشحالی در جانم زنده میشود.
تا تو فرمان میدهی من بندهٔ خدمتگزارمتا تو عاشق میکشی من کشتهٔ منت پذیرم
هوش مصنوعی: تا زمانی که تو دستور میدهی، من همچنان خدمتگزار تو هستم و وقتی تو عاشق میشوی، من با کمال میل آمادهام تا قربانی عشق تو شوم.
دیر میآیی به محفل، میروی زود از تغافلآخر ای شیرین شمایل میکشی زین زود و دیرم
هوش مصنوعی: دوست عزیز، تو همیشه به جمع ما دیر میرسی و زود هم میروی؛ اما من همچنان با تو این وضعیت را تاب میآورم، ای زیبا روی دلربا!
در گلستانی که گیرد دست هر پیری جوانیای جوان سرو بالا دستگیری کن که پیرم
هوش مصنوعی: در باغی که هر جوانی میتواند به راحتی از پیران کمک بگیرد، ای جوان با قد بلند و با افتخار، به من که پیر و ناتوانم یاری برسان.
درد هر کس را که بینی در حقیقت چاره داردمن ز عشقت با همه دردی که دارم ناگزیرم
هوش مصنوعی: اگر به درد هر کسی نگاه کنی، واقعاً راه حلی برای آن وجود دارد. اما من از عشق تو با وجود تمام دردی که دارم، جز ادامه دادن چارهای ندارم.
مهر و ماهش را فلک در صد هزاران پرده پوشدگر نقاب از چهره بردارد نگار بینظیرم
هوش مصنوعی: اگر آسمان صدها پرده بر چهره ماه و خورشیدش بیافکند، اما اگر معشوقهی بینظیرم نقاب از چهرهاش بردارد، زیباییاش خیرهکنندهتر از هر چیز دیگری خواهد بود.
تا فروغ طلعت آن ماه را دیدم فروغیعشق فارغ کرده است از تابش مهر منیرم
هوش مصنوعی: وقتی زیبایی آن ماه را دیدم، متوجه شدم که عشق، روشنایی و گرمای من را تحت تأثیر قرار داده و از آن جدا کرده است.