غزل شمارهٔ ۳۷۳
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ جدایی و نرسیدن به عشق معشوق است. شاعر احساس تنهایی و سردرگمی میکند و نمیتواند به ارتباطی که در عالم وجود دارد، دست یابد. او به تضاد بین خود و معشوق اشاره میکند و به نوعی ناکامی در درک و شناخت عشق پرداخته است. شاعر به تقدیر و قضا نیز اشاره دارد و از غم و درد درونی خود میگوید. او حسرت دیدار معشوق را میخورد و به ناتوانی خود در نزدیک شدن به او اعتراف میکند. در نهایت، شاعر به یأس و ناامیدی از خوشیها و جستجوهایش میپردازد، در حالی که در کنار معشوقش در ذهنش فقط غم و اندوه وجود دارد.
نه به دیر همدمم شد، نه به کعبه هم نشینمعجبی نباشد از من که بری ز کفر و دینم
هوش مصنوعی: نه در کلیسا یار من شد، نه در کعبه همدم من. این عجیب نیست که من از هر دو، یعنی کفر و دین، دور هستم.
تو و کوچهٔ سلامت، من و جادهٔ ملامتکه به عالم مشیت تو چنان و من چنینم
هوش مصنوعی: تو در راهی هستی که به سلامت و خوشبختی میانجامد، اما من در مسیری قرار دارم که به سرزنش و بدبختی میکشاند. تو سرنوشتت به شکلی است و من به گونهای دیگر.
نه تو من شوی، نه من تو، به همین همیشه شادمکه به کارگاه هستی تو همان و من همینم
هوش مصنوعی: نه تو شبیه منی و نه من شبیه تو، اما به همین مسأله خوشحالم که تو در کارگاه زندگی مشغول هستی و من هم در جای خودم هستم.
ز سجود خاک پایش به سرم چهها نیامدقلم قضا ندانم چه نوشته بر جبینم
هوش مصنوعی: از سجده بر خاک پای او، چه تغییراتی بر سرم آمده، نمیدانم قلم تقدیر چه سرنوشتی برای من نوشته است.
چه کنم اگر نگردم پی صاحبان خرمنکه فقیر خانه بر دوش و گدای خوشهچینم
هوش مصنوعی: چه کار باید بکنم که به دنبال افرادی که دارای برکت و ثروت هستند نروم، در حالی که خودم نیازمند و در حال جمعآوری مزد و زحمت دیگران هستم؟
رخ دوست را ندیدم دم رفتن، ای دریغاکه به روی او نیفتاد نگاه واپسینم
هوش مصنوعی: در آخرین لحظات رفتن، نتوانستم چهره دوستم را ببینم. ای کاش آخرین نگاه من به روی او میافتاد.
به چه رو بر آستانش پی سجده سرگذارمکه هزار بت نهان است به زیر آستینم
هوش مصنوعی: چرا باید در برابر او به سجده بیفتم، وقتی که در دل خود هزاران معبود پنهان دارم؟
چو به غصه دل نهادم، چه توقعم ز شادیچو به زهر خو گرفتم چه طمع ز انگبینم
هوش مصنوعی: وقتی دل خود را در غم فرو بردم، چه انتظاری از شادی دارم؟ وقتی که با زهر آشنا شدهام، چه امیدی به عسل میتوانم داشته باشم؟
تو و زلف مشک بارت من و چشم اشک بارمتو و لعل آبدارت من و کام آتشینم
هوش مصنوعی: تو با زلف مشکیات زیبایی و من با چشمان پر از اشک، تو با لبهای زیبایت و من با دل پر از آتش و اشتیاق.
کسی از سخن شناسان به لب گهرفشانتنشنید گفته من که نگفت آفرینم
هوش مصنوعی: هیچکس از دانایان سخن به گوش تو نرسانده است که من همواره به خاطر تو تحسین و ستایش نکردهام.
من و دیده برگرفتن به کدام دل فروغیکه میسرم نگردد که فروغ او نبینم
هوش مصنوعی: من و چشمانم به کجا نگاه کنیم که نوری در دل ما پیدا نشود و نتوانیم روشنایی او را ببینیم.