تناجی
عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۴

در ما به ناز می‌نگرد دلربای مابیگانه‌وار میگذرد آشنای ما
بی‌جرم دوست پای ز ما درکشیده بازتا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما
با هیچکس شکایت جورش نمیکنمترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما
ما دل به درد هجر ضروری نهاده‌ایمزیرا که فارغست طبیب از دوای ما
هر دم ز شوق حلقهٔ زنجیر زلف اودیوانه میشود دل آشفته رای ما
بر کوه اگر گذر کند این آه آتشینبی شک بسوزدش دل سنگین برای ما
شاید که خون دیده بریزی عبید از آنکاو میکند همیشه خرابی بجای ما