غزل شمارهٔ ۱۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنجی که به خاطر جدایی از یار و غم زندگی متحمل شده است، صحبت میکند. او احساس میکند که صبر و دلش به کلی از دست رفته و هیچ چارهای برای بهبود وضعش وجود ندارد. در این میان، او به یاد چهره یار و زیباییهای او میفتد و میبیند که تمام افکارش درگیر عشق و دلتنگی است. شاعر همچنین از محدودیتهایی که در ارتباط با مردم داشته، ابراز ناراحتی میکند و از گذر عمر و حقیقتی که در جستجوهای بیهودهاش از دست رفته، غمگین است. پایان شعر اشاره به ناامیدی او دارد، که حتی ناله و فریادش هم از دست رفته است و نمیتواند تاثیری داشته باشد.
رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفتچه چاره سازم از این پس چو چارهساز برفت
هوش مصنوعی: دل را از من گرفت و صبرم را از بین برد، حالا که آنکه همه چارهها را میسازید، رفته است، چه باید بکنم؟
سوار گشته و عمدا گرفته باز به دستنموده روی به بیچارگان و باز برفت
هوش مصنوعی: سوار شده و عمدا در دستش بازی کرده، به سوی افراد بیچاره نگاه کرده و سپس دوباره به راه خودش ادامه داده است.
به گریه چشمهٔ چشم بریخت چندان خونکه کهنه خرقهٔ سالوسم از نماز برفت
هوش مصنوعی: چشمم آنقدر اشک ریخت که پیراهن کهنهام از دعا و نمازم لکدار شد.
جز از خیال قد و زلف یار و قصهٔ شوقدگر ز خاطرم اندیشهٔ دراز برفت
هوش مصنوعی: به جز یادآوری قامت و موهای یار و داستان عشق، هیچ اندیشهٔ طولانی دیگر از ذهنم نگذشت.
ز منع خلق از این بیش محترز بودمکنون حدیث من از حد احتراز برفت
هوش مصنوعی: از اینکه از رفتار مردم دوری میکردم، اکنون داستان من از این احتیاط فراتر رفته است.
دریغ و درد که در هجر یار و غصهٔ دهربرفت عمر و حقیقت که بر مجاز برفت
هوش مصنوعی: افسوس و اندوه که به خاطر جدایی محبوب و غمهای روزگار، عمر به سر رسید و حقیقت زندگی در دلillusion و ظواهر گذشت.
عبید چون جرست ناله سود مینکندچو کاروان جرس جمله بیجواز برفت
هوش مصنوعی: عبید وقتی صدای ناقوس را میشنوید، فایدهای ندارد چون کاروان بدون اجازه میرود و هیچ کس نمیتواند آن را متوقف کند.