تناجی
عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۲۷

بیش از این برگ فراق رخ جانانم نیستبیش از این قوت سرپنجهٔ هجرانم نیست
کرده‌ام عزم سفر بو که میسر گرددمیکنم فکر و جز این چاره و درمانم نیست
روی در کعبهٔ جان کرده به سر می‌پویمغمی از بادیه و خار مغیلانم نیست
سیل گو راه در او بند به خوناب سرشکغرق طوفان شده اندیشهٔ بارانم نیست
سر اگر میرود از دست بهل تا برودسر سودای سر بی سر و سامانم نیست
حسرت دیدن یاران جگرم سوخت عبیدبیش از این طاقت نادیدن یارانم نیست