تناجی
عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۵۲

دلم زین بیش غوغا بر نتابدسرم زین بیش سودا بر نتابد
ز شوقت بر دل دیوانهٔ ماستغمی کان سنگ خارا بر نتابد
غمت را گو بدار از جان ما دستکه این ویرانه یغما بر نتابد
بیا امشب مگو فردا که اینکاردگر امروز و فردا بر نتابد
سرت در پای اندازیم چون زلفاگر زلفت سر از پا بر نتابد
عبید از درد کی یابد رهائیچو درد دل مداوا بر نتابد