تناجی
عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۱۰۱

زهی لعل لبت درج لئالیمه روی ترا شب در حوالی
چو چشمت گشتم از بیمار شکلیچو زلفت گشتم از آشفته حالی
حدیث زلف خود از چشم من پرس«سل السهران عن طول اللیالی»
ز شوق قامتت مردم خدا را«ترحم ذلتی یا ذالمعالی»
ز هجرت ناله می‌کردم خرد گفتعبید از یار دوری چون ننالی