شمارهٔ ۸۰ - جدائی افگندن تیغ زبان بد گویان میان عاشق و معشوق، و روان شدن دول رانی از خانهٔ دولت سوی کشک لعل، و در فراق خضر خان، از دود آه، کوشک لعل را سیاه گردانیدن
هوش مصنوعی: در این متن، داستان محبت و غم عاشقی روایت میشود. یکی از شخصیتها، یعقوب، از احوال زلیخا و عشقش به یوسف آگاه میشود و به شدت متأثر میگردد. زلیخا به خاطر عشقش به یوسف، موهایش را بریده و به او هدیه میکند و در این حین، اشک میریزد و از دلتنگیاش میگوید. یوسف نیز با شنیدن این خبر دچار اندوه میشود و جان خود را در این عشق احساس میکند. داستان از رویدادهای احساسی و لحظات جدایی و ناز و نوازش بین این دو شخصیت غمگین و پرشور حکایت دارد. پایان داستان به وداع ناامیدکننده این دو میانجامد که در میان طوفان احساسات غرق میشوند.
چو اصحاب غرض گفتند هر چیزفراوان بیخت با نو آن غرض نیز
هوش مصنوعی: وقتی دوستانی که هدف خاصی دارند، هر چیزی را به فراوانی میگویند، میفهمیم که آن هدف نیز به تازگی و با نوآوری همراه است.
صواب آن شد کزان فردوس پر نوربه قصر لعل سازد جای آن حور
هوش مصنوعی: این درست است که از بهشت پرنور، جایگاه حوری در قصر لعل ساخته شود.
شه آن دم بود حاضر پیش استادکتاب عاشقی را شرح میداد
هوش مصنوعی: در آن لحظه، پادشاه در حضور استاد بود و کتاب عاشقی را توضیح میداد.
سخن در قصهٔ یوسف که ناگاهخبرگوئی زلیخاش آمد از راه
هوش مصنوعی: ناگهان زلیخا، که داستان یوسف را نقل میکند، از راه میرسد و خبرهایی را بازگو میکند.
مژه چون دیدهٔ یعقوب تر کردز حال بیت احزانش خبر کرد
هوش مصنوعی: مژهها به اندازهٔ اشکهای یعقوب، از غم و اندوه خبر میدهد و حال و هوای خانهاش را بیان میکنند.
چو بشنید آن خبر جان عزیزشنماند از جان خبر و ز هیچ چیزش
هوش مصنوعی: زمانی که آن خبر را شنید، دیگر از وجود خود و هر چیز دیگری بیخبر شد. جان عزیزش به شدت تحت تأثیر قرار گرفت.
جمال یوسفی را سود بر خاکزد از مهر زلیخا پیرهن چاک
هوش مصنوعی: زیبایی یوسف، به خاطر عشق زلیخا، بر زمین افتاد و او لباسش را به خاطر این عشق پاره کرد.
چو گرگ بیگناه افتاد بیرونهمش پیراهن و هم چهره بر خون
هوش مصنوعی: مثل گرگ بیگناهی که به دلایل نامعلوم از جمع خارج شده، هم لباسش و هم چهرهاش پر از خون است.
نگار خویش راز آن چشم خون زایحنامی میبست گوئی بر کف پای
هوش مصنوعی: محبوب من، مثل این است که چشمانش که پر از درد و غم است، رازی را بر پاهای من راه میبندد، گویی تمام آن درد و رنج را در خود دارد.
پری چون دید در پا فرق جمشیدچو نیلوفر به صفرا شد ز خورشید
هوش مصنوعی: زمانی که آن پری متوجه شد که در پاهای جمشید تفاوتی وجود دارد، مانند نیلوفر که به خاطر تابش خورشید تغییر رنگ میدهد، تغییر حالتی پیدا کرد.
چو تاب آن نماندش در تن خویشکه موئی بگسلد زان مومیان بیش
هوش مصنوعی: زمانی که در درون انسان، طاقت و تحمل وجود نداشته باشد، حتی کوچکترین چیزها میتواند او را متزلزل کند و از هم بپاشد.
بسی پیچه برید از جعد چون قیرکه آری میبرد دیوانه زنجیر
هوش مصنوعی: بسیاری از موها به شکل پیچیده و خمیده درآمدهاند، مانند قیری که به راحتی میتواند دیوانه را از زنجیر آزاد کند.
نبد جای بریدن چون سر مویهمی برید موی خویش ازین روی
هوش مصنوعی: اگر قرار باشد چیزی را قطع کنیم، بهتر است چیزی را قطع کنیم که خودمان را آسیب نزند. به همین خاطر، چون نمیتوانیم موی خود را ببریم، باید فکر کنیم که چه چیزی را باید قطع کنیم تا ضرر نکنیم.
پس آن مو داد بر دستش که باریزمن بپذیر زینسان یادگاری
هوش مصنوعی: پس آن مو که بر دستش آویزان بود، نشان از این دارد که از من چیزی بپذیرد و به این ترتیب یادگاری از من داشته باشد.
پری پیکر چو کرد آن موی بر دستاز آن مویش سخن در لب گره بست
هوش مصنوعی: وقتی آن دختر زیبا موهایش را بر دست کرد، از زیبایی و دلرباییاش حرفی در لبانش نگفت.
زبانش همچو موی ماند خاموشسر موئی نماند اندر تنش هوش
هوش مصنوعی: زبان او مانند موی نازکی است که آرام و بیصدا است و هیچ گونه هوشی در وجودش باقی نمانده است.
بر آن مو کرد لختی گریهٔ زارچو بارانی که بارد در شب تار
هوش مصنوعی: او به مدت کوتاهی به خاطر موهایش به شدت گریه کرد، مانند بارانی که در یک شب تاریک میبارد.
به شاه آن موی بر کف کرده میگفتکه ای با تار مویت جان من جفت
هوش مصنوعی: در اینجا شخص به شاه موی خود را نشان میدهد و میگوید که ای کاش با این موهای تار در هم پیچیده، جان من به تو وصل شود.
ز تو هر موی دل بند جهانیکمند عقل و دست آویز جانی
هوش مصنوعی: از تو، هر رشتهای که به دل من بسته شده، همچون دام عقل و وسیلهای برای دستگیری جانم است.
مرا باید دو صد جان وفاجویکه هر جانی ببندم در یکی موی
هوش مصنوعی: من باید برای هر یک از جانهایم، چندین بار تلاش کنم که هر جان را در یک موی خلاصه کنم.
چو زینسان عذر خواهی کرد بسیارشدش لابد جواب هدیهٔ یار
هوش مصنوعی: وقتی کسی خیلی به خاطر چیزی عذرخواهی کند، به طور طبیعی باید پاسخی مناسب برای هدیهای که از محبوبش دریافت کرده است، داشته باشد.
به صد عذر از دو دست نازنینشکشید و داد دو انگشترینش
هوش مصنوعی: او با تمام تلاش و بهانهها از دو دست گرانقدرش فاصله گرفت و دو حلقه انگشترش را به کسی دیگر داد.
چو آن خاتم به دست شاه بنشستبماند اندر دهانش انگشت زان دست
هوش مصنوعی: وقتی آن انگشتر بر دست پادشاه قرار گرفت، انگشت آن دست در دهانش باقی ماند.
به زاری گفت چون میداد خاتمکه ای دستت سزای خاتم جم
هوش مصنوعی: با ناله و زاری گفت که وقتی این انگشتر را به تو میدهم، انگار که دست تو لایق و شایستهی انگشتر جم است.
به هدیه گر رضا باشد درینتدهم انگشت با انگشترینت
هوش مصنوعی: اگر خوشنودیات در هدیهای باشد، من به تو آن را با انگشتانم تقدیم میکنم.
ولیک انگشتری لختی بپایدز انگشتم وفاداری نیاید
هوش مصنوعی: اما یک انگشتر به مدت کوتاهی بر روی انگشت من باقی خواهد ماند، در حالی که وفاداری در وجودش نخواهد بود.
که عالم بی تو گر خلد برین استمرا چون حلقهٔ انگشترین است
هوش مصنوعی: اگر عالم بدون تو بهشتی است، برای من مانند حلقهای است که در انگشتم قرار دارد.
دگر زان دادمت زینسان خیالیکه دارد از دهان من مثالی
هوش مصنوعی: من به تو احساسات و تفکراتی را منتقل کردم که از زبان من نشأت میگیرد و مثالهایی دارد که ممکن است درک آنها برایت آسان باشد.
نگهدارد گهٔ بوس نهانمرسانیدند یکدیگر نهانی
هوش مصنوعی: محافظت کرد و راز بوسهام را به من رساندند، آنها به صورت پنهانی یکدیگر را در آغوش گرفتند.
وداع یکدگر کردند گریانبه طوفان هر دو غرق و هر دو بریان
هوش مصنوعی: دو نفر با احساس درد و اندوه از هم جدا شدند و در حالی که هر کدام در دریا غرق شده و بیپوشش بودند، اشک میریختند.