بخش ۲۸ - صفت برگ ریز، و دوادو باد خزان، و از آسیب صدمات حوادث، سر نهادن سرو لیلی در خاک، و بی بالش ماندن
هوش مصنوعی: این متن شعر از شاعر ایرانی است که دربارهی تلخی و غم فراق و جدایی سخن میگوید. در آن، شاعر به تصویرسازی زیبایی از باغ و گل و بلبل میپردازد و میگوید چطور زاغها به جای بلبلها نشستهاند و به غارت باغ آمدهاند. او از درد عمیق خود به خاطر جدایی و عشق ناکام مینویسد و احساس میکند که وجودش در حال از بین رفتن است. در این اثنا، او به عشقش، لیلی، و رنجهایی که کشیده، اشاره میکند و از او میخواهد که در زمان مرگش او را فراموش نکند. شاعر در نهایت از عدم و از دست دادن یاد میکند و بیان میکند که در عشق، هیچ چیز نیست که ارزشش را داشته باشد، اما باز هم به دنبال وصال و نزدیکی به محبوبش است.
آمد چو خزان به غارت باغبنشست به جای بلبلان زاغ
هوش مصنوعی: هنگامی که پاییز فرا رسید، او به باغ حمله کرد و به جای بلبلان زاغ نشست.
هر غنچه که جلوه کرد گستاخدر ریختن آمد از سر شاخ
هوش مصنوعی: هر غنچهای که به زیبایی خود را نشان داد، بیپروا از شاخه جدا شد و به زمین افتاد.
ریزان گل و لاله، شست در شستمالنده چنار، دست در دست
هوش مصنوعی: گلها و لالهها به آرامی در کنار هم قرار گرفتهاند، درخت چناری که در کنارشان است، دست به دست دوستانهای با هم دارند.
گیسوی بنفشه خاک بوسانچون زلف خمیدهٔ عروسان
هوش مصنوعی: موهای بنفشه مانند گیسوان خمیده عروسهاست که بر خاک بوسه میزند.
ناگه به چنین شکوفه ریزیافتاد گلی به رستخیزی
هوش مصنوعی: به ناگاه، در حالی که شکوفهها در حال ریزش بودند، گلی به حالت جوانه زدن درآمد.
لیلی، که بهار عالمی بودزو چشمهٔ زندگی نَمی بود
هوش مصنوعی: لیلی، که بهار جهان بود، اگر نبود، چشمهٔ زندگی هم وجود نداشت.
آتش زده گشت نوبهارشوز آب برفت چشمهسارش
هوش مصنوعی: بهار به خاطر آتش سوزی از بین رفته و آب چشمهاش نیز خشک شده است.
آن ریش کهن که در جگر داشتجان برد، که سوی جان گذر داشت
هوش مصنوعی: ریشی قدیمی که در دلش زندگی و احساس عاشقانهای داشت، جانش را بر سر عشق گذاشت و به سوی حقیقتی راه یافت که به جانش نزدیکتر بود.
آن دل که شدش به عشق پامالجان نیز روان شدش به دنبال
هوش مصنوعی: دل که به عشق دچار شده، جانش هم به دنبالش روان شده و در حرکت است.
آمیخت به سرو نوجوانشبیماری چشم ناتوانش
هوش مصنوعی: سرو نوجوان به خاطر بیماری چشمش دچار ناتوانی شده است.
شعله ز تنش چنان برآمدکش دود ز استخوان برآمد
هوش مصنوعی: از بدن او شعلهای به سرعت بلند شد، مانند دود که از استخوان بیرون میآید.
پهلو به کنار بستر آوردسر پوش اجل به سر درآورد
هوش مصنوعی: نزدیک بستر مرگ، سر از بستر برمیدارد و به سر در میآید.
گشتش تن گوهرین سفالینوز بستر رنج، ساخت بالین
هوش مصنوعی: او به یک بدن ارزشمند و زیبا تبدیل شد و از رنج و درد، یک خوابگاه راحت برای خود فراهم کرد.
گشتش خوی تب روان به تعجیلهم وسمه ز رو بشُست و هم نیل
هوش مصنوعی: او با شتاب و در عجله به سمت تب تبدار خود رفت و هم زردچوبه را گرفت و هم نیل را شست.
گیسو ز شکنج ناز ماندشنرگس ز کرشمه بازماندش
هوش مصنوعی: موهای او به خاطر ناز و دلرباییاش به هم ریخته است و نرگس به خاطر جذابیتش عقب نشسته است.
شد تیره جمال صبح تابشوافتاد به زردی آفتابش
هوش مصنوعی: صبح دیگر زیبایی خود را از دست داد و نور آفتاب به زردی گرایید.
تب لرزه بسوخت روی چون باغتب خاله نهاد بر لبش داغ
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به زیبایی و جذابیت یک معشوقه اشاره دارد که مانند یک باغ زیبا میدرخشد. او به شدت تحت تأثیر عشق و اشتیاق قرار گرفته و این احساسات مانند تب و تابی است که بر روی چهرهاش تأثیر گذاشته و نشانهای از گرمی عشق است. این عشق همواره در دلش شعلهور است و نشاندهندهی جذابیتی دیرینه و عمیق است.
هم رنج تن و هم اندُه یاریک جان به دو زخمگه گرفتار
هوش مصنوعی: هم رنج و درد جسم و هم غم و اندوهی که از معشوق دارم، همه در یک جانم وجود دارد و هر کدام به نوعی مرا به زخم و آسیب میکشاند.
در تلوسهای چنان جگر سوزمیدید عقوبتی دو سه روز
هوش مصنوعی: در جوشش و التهاب آن احساس دردناکی را میدید که عواقبش تنها برای دو یا سه روز باقی میماند.
چون شد گهِ آنکه مرغ دمسازاز بند قفس، شود به پرواز
هوش مصنوعی: زمانی میرسد که پرندهای که در قفس است، از بند آن رها میشود و به پرواز در میآید.
زان نکته که زد به جانش آذربگشاد جریده پیش مادر
هوش مصنوعی: به خاطر آن چه آذر (آتش) در دلش به وجود آورد، زندگیاش را برای مادرش آشکار کرد.
کای درد من اندُهِ نهانتواندیشهٔ من خراش جانت
هوش مصنوعی: ای درد من، غم پنهانت و اندیشهام، باعث آزار جان توست.
زین غم که برای من کشیدیآزرده شدی و رنج دیدی
هوش مصنوعی: از اینکه برای من غم و رنج تحمل کردی، دلخور و آزرده شدی.
ناچار، چو خونم از تن تستبار دل من به گردن تست
هوش مصنوعی: ناچار، چون زندگیام وابسته به توست، بار عشق و غم من بر دوش توست.
رنجی که نهند بر نهادملابد تو کشی، که از تو زادم
هوش مصنوعی: رنجی که بر وجودم میآورند، حتماً تو نیز تحمل خواهی کرد، زیرا من از تو به وجود آمدهام.
تیمار مرا که پی فشردیزحمت ز قیاس بیش بردی
هوش مصنوعی: با مراقبت و توجهی که به من داشتی، زحمتی که کشیدی از آنچه که به نظر میرسید، فراتر رفت.
وقتست کنون که خیزم از پیشزایل کنم از تو زحمت خویش
هوش مصنوعی: الان زمانی است که من از جلو میروم و زحمت خود را از تو دور میکنم.
عذرت به کدام رای خواهم؟مزدت مگر از خدای خواهم
هوش مصنوعی: به چه دلیل باید عذر تو را بپذیرم؟ آیا جز از خدا پاداشی میخواهم؟
چشمت پس ازین نَمی مبینادبعد از غم من غمی مبیناد
هوش مصنوعی: چشم تو بعد از این، غم من را نخواهد دید و پس از این، هیچ غمی را نخواهی دید.
بَردار ز بستر هلاکموز آب دو دیده شوی پاکم
هوش مصنوعی: مرا از بستر مرگ برکش و با اشک چشمانم مرا پاک کن.
خون ریز به روی مشکبویمتا غازهٔ تر بود به رویم
هوش مصنوعی: به خاطر بوی خوش مشک، برایم دشواریها و رنجها را تحمل میکنم، حتی اگر به قیمت خونریزی و آسیب باشد.
گل زن به جبین ز روی خویشمکافور فشان و موی خویشم
هوش مصنوعی: به من بگویید که چگونه باید با زیبایی و لطافت خودم را زیباتر کنم، گویی که گلی در پیشانیام وجود دارد و عطر و موهایم هم همچون کافور معطر است.
چون از پی مرقدم، نهانیپوشی به لباس آن جهانی
هوش مصنوعی: وقتی که به دنبال من میآیی، به آرامی و در پوششی از آن جهان پنهان میشوی.
از دامن چاک یار دلسوزیک پاره بیار و بر کفن دوز
هوش مصنوعی: از بخشی از لباس محبوب دلسوزت، تکهای بیاور و بر لباسی که برای دفن آماده شده بدوز.
تا با خود از ان مصاحب پاکپیوند وفا برم ته خاک
هوش مصنوعی: تا زمانی که با آن دوست پاک و وفادار ارتباط برقرار کنم، از خاک و زمین فاصله بگیرم.
چون نوبت آن شود که از تختلیلی به جنازه برنهد رخت
هوش مصنوعی: زمانی که لحظه جدایی از معشوق فرا رسد و شخص از مقام و موقعیت خود پایین بیفتد و به حالتی اندوهناک بیفتد.
کم کن قدری رقیب ما راو آواز ده آن غریب ما را
هوش مصنوعی: قدری از رقیب ما کم کن و صدای آن غریب را بلند کن.
کاید چو شهان درین عروسیلب ساز کند به فرق بوسی
هوش مصنوعی: در این میهمانی، همچون پادشاهان، حالت شادی و سرور پیدا میکند و با نوازش و بوسه بر سر، به جشن رونق میبخشد.
در جلوهٔ من کند نظارهوز سینه برآورد حراره
هوش مصنوعی: آنها با تماشای زیبایی من، آتش عشق را از دل بیرون میآورند.
از رخ به زمین شود زر افشانوز گریهٔ تلخ شکر افشان
هوش مصنوعی: از چهرهاش طلا به زمین میریزد و از اشکهای تلخش شکر پاشیده میشود.
رنگین کند از جگر قبا راخونین کند از نفس هوا را
هوش مصنوعی: خون دل، لباس را به رنگهای زیبا در میآورد و نفس هوا را به حالت احساسی و عاطفی در میآورد.
مطرب شود از ترانهٔ سوزقاری شود از نفیر دل دوز
هوش مصنوعی: اگر آواز دلانگیزی طنینانداز شود، مطرب به وجد میآید و اگر نالهای از دل برآید، قاری نیز به اشک و درد عشق دل میسپارد.
در گریه، روان کند درودیوز ناله، برآورد سرودی
هوش مصنوعی: در گریه خود، پیامهایی را به دیگران منتقل میکند و از نالههایش آهنگهایی سرمیزند.
او نغمهٔ غم زند به نامممن رقصکنان برون خرامم
هوش مصنوعی: او با نغمهای غمانگیز نام مرا میخواند و من با شوق و اشتیاق بیرون میروم و میرقصم.
آید قدری چو مهربانانتا حجرهٔ خوابگاه جانان
هوش مصنوعی: کسالی و بیحالی را کنار بگذار و به دیدار محبوبت بیا، مانند مهربانانی که دلنشین و دلنواز هستند.
وانگه به وفا، چنانکه داندهمخوابه شود اگر تواند
هوش مصنوعی: سپس بر طبق وفا و صداقت، مانند کسی که آگاه است، اگر بتواند با همسرش هماهنگ و همنوا شود.
در زندگی، ار نبود کاریدر خاک، به هم بُویم، باری
هوش مصنوعی: در زندگی، اگر کاری در دنیای مادی انجام ندهم، بیفایدهام.
گو آنچه که گفتی، از یقین استبشتاب، که وقت آن همین است
هوش مصنوعی: آنچه را که گفتی حقیقت دارد، پس سریعتر عمل کن، چون زمانش همین حالاست.
اینْک رُخ، اگر جمال خواهیوینْک من، اگر وصال خواهی
هوش مصنوعی: اگر به زیبایی و جمال علاقهمندی، اکنون چهرهام را ببین؛ و اگر به وصال و نزدیکی با من تمایل داری، اینک من اینجا هستم.
شوری، ز دو کالبد برانگیزتن با تن و جان به جان، برآمیز
هوش مصنوعی: شوری به وجود آمد و بدن را با بدن و روح را با روح ترکیب کرد.
رنج دو جراحت اندکی کنخون دو شهید را یکی کن
هوش مصنوعی: اندکی از درد و زخمهای دو جانباخته بر خود تحمل کن و تلاش کن تا آن دو خون را یکی کنی.
گرچهز دم سرد مردم ای دوستخون، سرد نشد هنوز در پوست
هوش مصنوعی: اگرچه مردم ممکن است در زمان سختیها و دلتنگیها بیاحساس و سرد به نظر برسند، اما هنوز در دل و جانشان احساسات و حرارت وجود دارد و دچار یأس نشدهاند.
با گرمی خونم آر در برپیوند، به خون گرم بهتر
هوش مصنوعی: با گرمی خونم خود را به آغوش تو پیوند بزن، زیرا که پیوندی با خون گرم بهتر است.
ور دل نشود که بر من آییچون جان، به دریچهٔ تن آیی
هوش مصنوعی: اگر نتوانی با دل به سوی من بیایی، باید از طریق جسم و ظاهر به من نزدیک شوی.
گیری کم دوست چون گرانانجان، دوسترت بود ز جانان
هوش مصنوعی: اگر دوستی در زندگیات کمتر باشد، مانند گرانبهایی است که به جان تو ارزش میدهد. دوستت از جانت مهمتر است.
از مردمی تو برنگردمزان روی که بی وفاست مردم
هوش مصنوعی: من از مردم رو نمیگردانم به خاطر اینکه آنها وفادار نیستند.
هر کس پی زندگان گزیندکس روی گذشتگان نبیند
هوش مصنوعی: هر کسی که به زندگی و روند روزمره خود توجه کند، دیگر نمیتواند به یاد و خاطره گذشتگان بپردازد.
با آنکه کنند ناله و شورنتوان پس مرده رفت در گور
هوش مصنوعی: هرچند که افراد به ناله و هیاهو بپردازند، اما در نهایت نمیتوانند جلوی رفتن مرده به گور را بگیرند.
با این همه، به منزل خویشخالی نکنم ز تو، گل خویش
هوش مصنوعی: با وجود همه چیز، من هرگز خانهام را از وجود تو خالی نخواهم کرد، چون تو برای من مانند گلی هستی که به آن تعلق دارم.
چون خاک شود، وجود پاکمبر باد دهد، زمانه خاکم
هوش مصنوعی: وقتی که وجودم به خاک تبدیل شود، زمانه باعث میشود که این خاک هم از بین برود و به باد برود.
با باد صبا غبار گردمپیراهن کوی یار گردم
هوش مصنوعی: من با نسیم صبحگاهی غبار را از خود میزایم و به سوی کوی محبوب میروم.
گویند که گرد باد در دشتجا نیست ز تن رمیده در گشت
هوش مصنوعی: میگویند که گردباد در دشت جا نمیگیرد؛ همانطور که تن رمیده و فراری در جستوجو است.
من نیز به جان دهم گشادیگردم به سرت چو گرد بادی
هوش مصنوعی: من هم جانم را فدای تو میکنم و به دور سرت میچرخم همچون باد.
لیکن تو نه آن کسی که بی دوستهمخانهٔ جان شوی، به یک پوست
هوش مصنوعی: اما تو آن کس نیستی که بتوانی بدون دوست، جان خود را در یک پوست حفظ کنی.
عمریست که جان تو به غم بوددر جستن همرهِ عدم بود
هوش مصنوعی: سالیان زیادی است که روح تو در جستجوی آرامش و بیخبری از دنیای مادی به سر میبرد.
بشتاب که سوی آن خرابیهمراه دگر، چو من، نیابی
هوش مصنوعی: بشتاب که به آنیرانی و خرابیای که من دارم، دیگر کسی را مانند من نخواهی یافت.
همره چه بود که جان چون نوشهمخوابه و همدم و همآغوش
هوش مصنوعی: رفیق چه کسی بود که جان من هم چون شراب، هم خواب و همدم و هم آغوشش باشد؟
این راه دراز گاه و بیگاهز افسانهٔ غم کنیم کوتاه
هوش مصنوعی: این مسیر طولانی را در زمانهای مختلف، با استفاده از داستانهای غمانگیز میتوانیم کوتاهتر کنیم.
چندان ز تو انتظار بردمکاندر ره انتظار مُردم
هوش مصنوعی: من به اندازهای از تو انتظار داشتم که در راه انتظار، دیگران نیز منتظر بودند.
و امروز که گشت جان سبک پایمن مرده و انتظار بر جای
هوش مصنوعی: امروز که روح من آزاد شده، حالا من مردهام و تنها منتظرم.
دوری منمای بیش از اینمکز کتم عدم، رهِ تو بینم
هوش مصنوعی: دوری بیش از این را از من مگیر، چون من در خاموشی خود، راه تو را میبینم.
منشین که بساط درنوشتمتو زود بیا که من گذشتم!
هوش مصنوعی: بیا سریعتر، چون من از این دنیا گذشتم و به فکر نوشیدن خوشیها و لذتها هستم.
گفت این سخن و ز حال درگشتوز حالت خویش بیخبر گشت
هوش مصنوعی: او این را گفت و از حال خود بیخبر شد و حالش تغییر کرد.
جانش که میان موج خون رفتمجنون گویان ز تن برون رفت!
هوش مصنوعی: وقتی جان او در میان امواج خون فرو رفت، مجنونان گفتند که او دیگر از تن خود جدا شده است!