شمارهٔ ۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به ناکامیها و دردهای عشق اشاره میکند. او از تلخیهایی که عشق برایش به همراه داشته، سخن میگوید و به بلاتکلیفی و آتش سوزان درونش اشاره میکند. رابطهاش با معشوق، با حس ناامیدی و طلب وفا همراه است، و او در میانه افکارش به این فکر میپردازد که چقدر باید در انتظار بماند. در نهایت، شاعر به تمایلش برای فرار از این وضعیت و رسیدن به آرامش اشاره میکند و با نگاهی ناامید به اوضاع اطرافش مینگرد. او از شرایط سختی که در آن به سر میبرد و آزارهایی که از دیگران دریافت میکند، مینالد و به یاد نامههای گذشته و داستانهای عاشقانه میافتد.
گه از می تلخ میکن آن دو لعل شکرافشان راکه تا هر کس به گستاخی نبیند آن گلستان را
هوش مصنوعی: گاه گاهی از شراب تلخ، آن دو دندان درخشان را میسازم، تا هیچ کس به جسارت نتواند آن گلزار را ببیند.
کنم دعوی عشق یار و آنگه زو وفا جویمزهی عشق ار به رشوت! دوست خواهم داشتن آن را
هوش مصنوعی: من از عشق معشوقهام سخن میگویم و به دنبال وفای او هستم. چه میشود اگر بخواهم با دستدرازی محبت او را به دست بیاورم؟
بران تا زودتر زان شعله خاکستر شود جانمنفس بگشایم و دم میدهم سوزاک پنهان را
هوش مصنوعی: بیا تا پیش از آنکه این شعله خاموش شود، جانم را آزاد کنم و نفس را بیرون برم تا آن آتش پنهان را خاموش کنم.
بریدم زلف او را سر، که هنگام پریشانیشهادت گوید آن زاهد چو دید آن کافرستان را
هوش مصنوعی: وقتی زلف معشوق را بریدم، سرم را پایین آوردم که در زمان پریشانی به من شهادت میدهد. آن زاهد هم که آن کافرستان را دید، حیرتزده شد.
نهان با خویش میگویم که هست آن شوخ زآن منمگر روزی دو سه ماند، زبانی میدهم جان را
هوش مصنوعی: با خودم در دل میگویم که آن محبوب چقدر شیرین است، اما شاید یک یا دو روز بیشتر نماند، پس به جانم زبانی میدهم تا از این عشق بگوید.
از او یارب نپرسی و مرا سوزی به جای اوچو سیری نیست از آزار خلق آن ناپشیمان را
هوش مصنوعی: از او نپرس، ای پروردگار، و مرا عذاب نکن. زمانی که از آزار مردم هیچ دردی نداشته باشم، آن بیخود را.
بیار آن نامهٔ مجنون که گیرد سبق رسواییبه خون دل چو خسرو شست لوح صبر و سامان را
هوش مصنوعی: مجنون را آن نامه بیاور که رسوایی را با خون دل به دست میآورد، همانطور که خسرو لوح صبر و آرامش را میشوید.