شمارهٔ ۷۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عشق و اشتیاق خود نسبت به معشوق میپردازد. او بیان میکند که در شب به فکر معشوق است و احساس میکند که مانند کوهی در مقابل سحر و روشنایی عشق او قرار دارد. او تأکید میکند که تنها حضور و بوسه بر آستان معشوق برایش کافی است و نیازی به صحبت ندارد. همچنین، از دوری معشوق و عدم دسترسی به او ابراز ناامیدی میکند و میگوید که حتی اگر قضا و قدر بر بیفایی عشقش حکم کند، نمیتواند به مسائل دیگر فکر کند. در نهایت، شاعر احساس میکند که دل و عقلش را به خاطر عشق به معشوق از دست داده و تنها در جستجوی اوست.
شبم خیال تو بس، با قمر چه کار مرامن و چو کوه شبی، با سحر چه کار مرا
هوش مصنوعی: شب برای من فقط خیال توست، دیگر با ماه چه کار دارم؟ من مانند کوهی هستم در شب، پس با سحر چه کاری دارم؟
من آستان تو بوسم، حدیث لب نکنمچو من به خاک خوشم، با شکر چه کار مرا
هوش مصنوعی: من به درگاه تو احترام میگذارم و نیازی به صحبت دربارهی زیباییها و محبت تو ندارم؛ چون من به خاکی که نزد توست افتخار میکنم و نیازی به شیرینی و شکر ندارم.
نبینم آن لب خندان ز بیم جان یک رهز دور سنگ خورم، با گهر چه کار مرا
هوش مصنوعی: نمیخواهم آن لب خندان را ببینم؛ چرا که از ترس جانم، یک بار از دور سنگی به من میخورد. با این حال، چه کار کنم که با لؤلؤ (گهر) هیچ احساسی ندارم؟
پدر بزاد مرا بهر آن که تو کُشیَموگرنه با چو تو زیبا پسر، چه کار مرا
هوش مصنوعی: پدر مرا به دنیا آورد تا تو را به دنیا بیاورد و اگر تو نبود، چه نیازی به زاده شدن من بود.
اگر قضاست که میرم به عشق تو، آریبه کارهای قضا و قدر چه کار مرا
هوش مصنوعی: اگر مقدر شده که به خاطر عشق تو بروم، پس چه کار دارم به سرنوشت و تقدیر.
به طاعتم طلبند و به عشرتم خوانندمن و غم تو، به کار دگر چه کار مرا
هوش مصنوعی: مرا به خاطر اطاعت و پیروی خودشان میخواهند و برای خوشنودیام دعوت میکنند، اما غم و اندوه تو برای من چه اهمیتی دارد؟ در واقع، من نباید به کارهای دیگر بپردازم.
طلاق داده دل و عقل و هوش را، خسروبه گشتِ کوی تو با این حشَر چه کار مرا
هوش مصنوعی: دل و عقل و هوش خودش را از دست داده و طلاق داده است؛ حالا خسرو در کوی تو، با این حال و احوال، چه کاری برای من میتواند انجام دهد؟