شمارهٔ ۸۹
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ تجربههای عاشقانه و درد و رنج ناشی از آن است. شاعر به وصف حال خود میپردازد و احساس بیقراری و مستی را بیان میکند. او به یاد شخص محبوبش میافتد و از جدایی و دوری رنج میکشد. شاعر به خواب و استراحت دیگران حسرت میزند، در حالی که خود در عشق دچار سختیها و مشقتهاست. او همچنین از اثرات عمیق عشق و غم فقدان یاد میکند و شکوه و ناله خود را در قالب شعر بیان میکند. در نهایت، شاعر از یاد محبوب غافل نمیشود و احساس میکند که هیچ چیز دیگری مانند عشق او را تحت تأثیر قرار نمیدهد.
وقتی اندر سر کویی گذری بود مراوندران کوی نهانی نظری بود مرا
هوش مصنوعی: وقتی در خیابانی گذر میکردم، ناگهان در آنجا نگاه دلنشینی به من برخورد کرد.
جان به جایست، ولی زنده نیم من، زیرامایه عمر به جز جان دگری بود مرا
هوش مصنوعی: جانم در جایگاه امنی قرار دارد، اما من زنده نیستم، چون برای عمر من چیزی جز جان دیگری وجود ندارد.
مست گشتم که شبش دیدم و در خواب هنوزبه گه صبح ز مستی اثری بود مرا
هوش مصنوعی: در شب مستی، او را دیدم و هنوز در خواب بودم. صبح که شد، از همان مستی اثراتی بر من باقی مانده بود.
همه کس را خور و خواب و من بیچاره خرابای خوشا وقت که خوابی و خوری بود مرا
هوش مصنوعی: همه مردم برای خود خوراک و خواب دارند، اما من که بدبختم در حال خراب شدن هستم. ای کاش زمانی بیاید که تو در خواب و خوراک باشی و من هم بتوانم آرامش پیدا کنم.
به ازین بودم ازین پیش، اگر هیچ نبودباری از جنس صبوری قدری بود مرا
هوش مصنوعی: من در گذشته بهتر از این بودم، حتی اگر هیچ چیزی نداشته بودم، دست کم اندکی صبر در وجودم بود.
باری از دیده مریزید گلابی که به عمرلذت از عشق همین درد سری بود مرا
هوش مصنوعی: حواستان را جمع کنید که اشکی از چشمانتان نریزد، زیرا تمام لذتهایی که از عشق بردم، تنها همین درد و رنج بوده است.
هیچ یاد آمدت، ای فتنه که وقتی زین پیشعاشق سوخته در به دری بود مرا
هوش مصنوعی: هیچ یاد تو نمیآید، ای مشکل و فتنه، در حالی که قبل از این، عاشق سوختهای همچون من به در و دیوار میکوبید.
خواستم دی که نمازی بکنم پیش خیاللیک آلوده به دامان جگری بود مرا
هوش مصنوعی: خواستم در برابر خیال معشوق نمازی بخوانم، اما دلم به خاطر بعضی از دردها و غمهایم آلوده بود و نمیتوانستم.
هیچ کس نبود کاندک غمی او را نبودلیکن از دولت تو بیشتری بود مرا
هوش مصنوعی: هیچ کس نبود که ذرهای غم برای او نداشته باشد، اما خوشبختی تو برای من بیشتر از همه چیز بود.
نروم پیش که یاد آیی و دیوانه شویآنکه گه گه به گلستان گذری بود مرا
هوش مصنوعی: من به جایی نمیروم که تو به یاد من بیفتی و دیوانه شوی. کسی که گاهی به گلستان سر میزند، من هستم.
پاسبان روز هم از قصه خسرو بشنودکامشب از گریه چه ناخوش سحری بود مرا
هوش مصنوعی: نگهبان روز هم داستان خسرو را میشنود و امشب با گریهام احساس ناخوشی داشتم که صبح برایم سخت و تلخ بود.