شمارهٔ ۹۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگیاش به محبوب سخن میگوید. او از تأثیر زلف محبوب بر دلش و حسی که از بوسهاش میگیرد، صحبت میکند. دل سنگین محبوب را با سنگ مرمر مقایسه میکند و از غم و درد ناشی از عشقش شکایت میکند. شاعر به زیبایی محبوبش اشاره میکند و میگوید که دیدن او فقط دردسر برایش به همراه دارد. او از عشقش میخواهد که عشوهای به او بدهد، اما احساس میکند که همه چیز به او تعلق ندارد و در نهایت به حسرت و غم عشقش اشاره میکند.
دیوانه کرد زلف تو در یک نظر مرافریاد ازان دو سلسله مشک تر مرا
هوش مصنوعی: زلف و موهای تو با یک نگاه دل مرا دیوانه کرد و فریاد من از آن دو رشته موی سیاه توست.
سنگین دل تو سخت تر از سنگ مرمر استکوه غم است بر دل ازان سنگ، مر مرا
هوش مصنوعی: دل پر از غم تو به اندازهای سنگین است که حتی از سنگ مرمر هم سنگینتر به نظر میرسد. این غم مانند کوه بر روی دلم سنگینی میکند و مرا تحت فشار قرار میدهد.
دی غمزه تو کرد اشارت به سوی لبتا بوسه ای دهد ز شکر خوبتر مرا
هوش مصنوعی: دیروز چشمانت با اشارهای به لبهایم نشان دادند که میخواهی بوسهای شیرین و دلنشین به من تقدیم کنی.
رویت گل و لبت شکر و این عجب که نیستجز درد سر به حاصل ازان گل شکر مرا
هوش مصنوعی: صورت زیبای تو مانند گل است و لبهایت مانند شکر میمانند. حیرتآور است که این زیبایی فقط برای من دردسر ساز شده و جز دردسر چیزی برایم به ارمغان نیاورده است.
گفتم لب ترا که مرا عشوه ای بدهاز خود نداد عشوه کسی را مگر مرا
هوش مصنوعی: به او گفتم که لبخندی به من بزند و محبتش را به من نشان دهد، اما او هیچ عشوهای به کسی نداد مگر به من.
چون من ترا درون دل خویش داشتمآخر چه دشنه داشته ای در جگر مرا
هوش مصنوعی: وقتی که من تو را در دل خود داشتم، دیگر چه نیازی به زخم زدن به من بوده است؟
با خسروت شمار وصال است هر شبییک شب هم از طفیلی خسرو شمر مرا
هوش مصنوعی: هر شبی که به وصالت میرسیم، شب مهمی است. اما من احساس میکنم که به خاطر محبت و عظمت تو، باید ارزش و اهمیت خود را نسبت به چنین شبی بفهمم.