شمارهٔ ۱۲۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به احساسات و دردهای عمیق خود اشاره میکند. او میگوید که بدون محبوبش، نمیتواند به جایی برود و زندگی برایش بیمعنی است. او به زیبایی صحرا و چمن اشاره میکند ولی بر این نکته تأکید دارد که تنها نمیتواند از آنها لذت ببرد. با وجود حوادث و جداییها، او همچنان به یاد محبوبش است و از دوری رنج میبرد. در پایان، او اشاره میکند که حتی در شرایط سخت هم نمیتواند از عشق و یاد محبوبش فاصله بگیرد.
بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفتبی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت
هوش مصنوعی: برای تماشا نمیتوان بدون وجود معشوق زیبا و دلربا به بیرون رفت و بدون شکوه و زیبایی نمیتوان به دشت و کوهستان رفت.
دی رفت سوی باغ و ندانست غم مااین نیز ندانست که بی ما نتوان رفت
هوش مصنوعی: او به سمت باغ رفت و غم ما را ندانست. این نیز نشان میدهد که بدون ما نمیتواند به آنجا برود.
صحرا و چمن پهلوی من هست بسی، لیکهمره شو ای دوست که تنها نتوان رفت
هوش مصنوعی: صحرا و چمن زیادی کنار من است، اما ای دوست، با من همراه شو، زیرا نمیتوان به تنهایی سفر کرد.
کردیم رها جان و دل از بهر رخت، زانکبا غمزدگان سوی تماشا نتوان رفت
هوش مصنوعی: برای دیدن تو جان و دل را رها کردیم، چون که نمیتوان به سوی تماشای غمگینان رفت.
ماییم و سر کوی تو گر پیش نخوانیاینجا بتوان مرد و ازینجا نتوان رفت
هوش مصنوعی: ما در کنار خانهات هستیم و تا زمانی که در اینجا هستیم، کسی نمیتواند از این مکان برود و به آنجا بازنگردد.
گفتم که ز کویت بروم تا ببرم جانگفتن بتوان جان من، اما نتوان رفت
هوش مصنوعی: گفتم که از کویت بروم تا جانم را نجات دهم، اما گفت اگر بخواهی جانم را بگیر، اما نمیتوانم بروم.
ای قافله، در بادیه ام پای فرو ماندبگذر که در کعبه به این پا نتوان رفت
هوش مصنوعی: ای کاروان، من در این بیابان پایم گیر کرده است؛ بگذرید که با این پا نمیتوان به کعبه رسید.
مپسند که در پیش لبت مرده بمانمتا زیسته از پیش مسیحا نتوان رفت
هوش مصنوعی: نمیخواهم که در کنار لب تو به مرگ بیفتم، زیرا در زندگی به عشق تو نمیتوانم پیش از حضور مسیحا از این دنیا بروم.
خسرو، پس ازین مذهب خورشید پرستیمؤمن شده در قبله ترسا نتوان رفت
هوش مصنوعی: خسرو که به مذهب پرستش خورشید اعتقاد داشت، حالا به یک مؤمن تبدیل شده و دیگر نمیتواند به سمت قبله مسیحیان برود.