شمارهٔ ۱۳۴
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر احساس شادی و سروری را در چهره معشوقش میبیند و از سخنان تلخی که از آن لبهای شیرین شنیده، غمگین است. او به زلف معشوق اشاره میکند که با وزش باد به هم میریزد، اما نگاه به چهره او امیدی در دلش ایجاد میکند. شاعر از عدم صبر و تحمل خود در برابر دوری معشوقش میگوید و اشکی که به خاطر تلاش برای وصال او بر چشمش نشسته است. شبها در حال غم و اندوه است و به خاطر عدم رسیدن به وصال معشوق، از بیتابی ناتوان شده است. در پایان، او خود را به پرندهای تشبیه میکند که از قفس رها شده و در دنیای زندگی با مشکلاتی مواجه است.
خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ستیا زان لب شیرین سخن تلخ شنیده ست
هوش مصنوعی: شخصی که زیبایی صورت تو را دیده یا از لبهای شیرینت حرفهای تلخی شنیده، دلش شاد است.
زان زلف مسلسل که همه برشکند باداز روی تو بنگر که در ان زیر چه دیده ست
هوش مصنوعی: به خاطر زلفهای پیچ در پیچت که باد همه را میشکند، به چهرهات نگاه کن و ببین در زیر این زلفها چه بینایی وجود دارد.
بر قافله صبر مرا نیست ولایتامروز که مژگان تو لشکر نکشیده ست
هوش مصنوعی: من امروز هیچ قدرتی برای صبر کردن ندارم، چون چشمان تو بدون اینکه نیازی به لشکر کشی داشته باشد، تمام آنچه را که تحمل میکنم تحت تأثیر قرار دادهاند.
این اشک به چشم من از آن جای گرفته ستکاندر طلب وصل تو بسیار دویده ست
هوش مصنوعی: این اشک که از چشمانم میریزد به خاطر این است که برای رسیدن به تو بسیار تلاش کردهام.
شبهاست چو گل غرقه به خونم که به سویماز باغ وصال تو نسیمی نوزیده ست
هوش مصنوعی: در شبها مانند گلی در خونی غوطهور هستم، زیرا از باغ وصالت نسیمی به سوی من نوزیده شده است.
آری، شب امید همه غمزدگان راصبحی ست که تا روز قیامت ندمیده ست
هوش مصنوعی: بله، شب برای کسانی که غمگین هستند، امیدوارکننده است چرا که صبحی خواهد آمد که تا قیامت نخواهد دمید.
طاقت چو ندارم که رسانم به تو خود رافریاد رس، ای دوست، که طاقت برسیده ست
هوش مصنوعی: اکنون دیگر نمیتوانم به تو برسم و طاقت شنیدن این درد را ندارم. ای دوست، فریاد رس من باش، زیرا من به حدی از تحمل رسیدهام که نمیتوانم بیشتر تحمل کنم.
خسرو تن بیجانت به گلزار زمانهمرغیست که او از قفس سینه پریده ست
هوش مصنوعی: خسرو، با تن بیجانش، در دنیای گلزار مانند پرندهای است که از قفس سینهاش پرواز کرده است.