شمارهٔ ۱۵۸
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و داغی که بر دلش مانده سخن میگوید. او بیان میکند که گرچه جانش در خطر است، اما به خاطر عشقش هیچگونه افسوس و غمی ندارد، زیرا معشوق باقیست. شاعر به صف عاشقان میپیوندد و خود را در حالتی مدهوش و بیخود توصیف میکند. او از احساساتی که در شراب و نزد پیر تجربه کرده صحبت میکند و به زیبایی و ناز معشوقش اشاره میکند. همچنین احساس زندانی بودن بدون وجود معشوق را بیان میکند و میگوید چشمانش از دیدن کوی معشوقش به خاک میافتد، و در آخر به تضاد احساساتش نسبت به زیباییها و مشکلات عشق اشاره میکند.
مرا داغ تو بر جان یادگارستفدایش باد جان چون داغ یارست
هوش مصنوعی: غم و یاد تو در دل من باقی مانده و برایم عزیز است، همچنان که یاد یار برای جانش ارزشمند است.
اگر جان می رود گو، رو، غمی نیستتو باقی مان که ما را با تو کارست
هوش مصنوعی: اگر جانم هم برود، اشکالی ندارد؛ مهم نیست. تو که هنوز هستی و ما به تو وابستهایم.
به صف عاشقان میرم که گویندسگ همخوابه یاران غارست
هوش مصنوعی: به جمع عاشقان میروم که میگویند حتی سگ هم دوست و همراه یاران غار (یاران مؤمن) است.
شدم بیخود، کرشمه کمترک کنکه من را باده و می مستکارست
هوش مصنوعی: من به حال و روز خود بیخبر شدهام، لطفاً به من توجهی کمتر کن. زیرا من در حال تجربهی شگفتانگیز باده و مستی هستم.
ز ذوق من که در می پیر گشتمچه داند پارسا کین شیرخوارست
هوش مصنوعی: کسی که در حال پرستش است، از شادی و ذوق من که به میخواری روی آوردهام، هیچ اطلاعی ندارد، چون او هنوز در مرحلهای ابتدایی و بیتجربه است.
غلام آن بتم کز نازنینینظر هم بر چنان اندام بارست
هوش مصنوعی: من بنده آن معشوقی هستم که از زیبایی و ناز او حتی نگاه به چنین اندام زیبایی هم جالب و دلربا است.
مرا زندانست بی تو خانه، هر چنددر و بام از خیالت پر نگارست
هوش مصنوعی: بدون تو، زندان من خانهام است، هرچند که دیوارها و سقفهایم از یاد تو پر از زیبایی است.
دو چشمم را ز کویت راتبه خاکزیادت کن که مزد انتظارست
هوش مصنوعی: دو چشمم را از دیدن تو سیراب کن و خاک زمین را بر آنها بیفشان، چون این تنها پاداشی است که از انتظار کشیدن من به دست میآید.
به کویت زرد رو شد خسرو، آیهوای نیکوان ناسازگارست
هوش مصنوعی: خسرو که به سمت تو آمده، رنگش زرد شده است و این نشان میدهد که حال و هوای خوب، با او سازگار نیست.