شمارهٔ ۱۶۶
هوش مصنوعی: این شعر به بیان حس عمیق عاشقانه و وابستگی شاعر به معشوق میپردازد. شاعر از درد و رنجی که عشق به او میدهد، صحبت میکند و اشاره میکند که هر بار که معشوقش به یادش میآید، جانش را تحت تاثیر قرار میدهد. او بیان میکند که حتی در لحظات بیهوشی و خواب، فکر و یاد معشوقش او را رها نمیکند و این عشق و جادو بر تمام عمرش سایه انداخته است. در کل، شعر به طور مختصر غم و شادی عشق را با تصاویری زیبا و احساسی توصیف میکند.
جفا کز وی برین جان زبون رفتنگویم، گر چه از گفتن فزون رفت
هوش مصنوعی: رنج و ظلمی که از او به این جان ضعیف وارد شده را نمیگویم، هرچند گفتن آن بیشتر از خود رنج است.
هم اول روز کامد پیش چشممز راه دیده در جانم درون رفت
هوش مصنوعی: در ابتدای روز، نزدیک من آمد و با نگاهش به درون جانم نفوذ کرد.
نه من مرده نه زنده، زان که هر بارکه او آمد به دل جانم درون رفت
هوش مصنوعی: نه من مُردهام و نه زنده، چرا که هر بار او که به دل من میآید، جانم را در خود میگیرد.
خطش آغاز شد، بیچاره جانمنرفت از پیش این خواهد کنون رفت
هوش مصنوعی: نوشتهاش شروع شد و بیچاره، جانم نتوانست از پیش او برود. حالا این نوشته باعث خواهد شد که برود.
دلم می گفت از او شب سرگذشتیهمه شب تا به روز از دیده خون رفت
هوش مصنوعی: دل من میگفت که باید شب را با او بگذرانم، اما تمام شب تا صبح اشک میریختم.
همین دانم خبرگاه سحرگاهز بیهوشی نمی دانم که چون رفت
هوش مصنوعی: فقط میدانم که در سحرگاه خبرهایی وجود دارد، اما نمیدانم که چگونه به حالت بیهوشی رفتهام.
نشد از جادویی هم زان خسروهمه عمرش به تعویذ و فسون رفت
هوش مصنوعی: بزرگترین قدرت جادوگری هم نتوانست به آن خسرو کمک کند و او تمام عمرش را به جادو و افسون گذراند.