تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۸۵

شهسوارم آمد و از سینه جان را برگرفتدولت بادی که آن سرو روان را برگرفت
بار و جان هر دو درین تن بود و جان آمد درونیار را گفت این چه باشد با تو جان را برگرفت
دی که کرد ابر بلند آن یار خلقی را بکشتگوییا ترکی به خونریزی کمان را بر گرفت
سرخ گل کز آب چشم من به کوی او دمیدگریه خون کرد بر وی هر که آن را برگرفت
گفتمش گویم غم خود چون بدیدم دم نماندزانکه حیرت از لب خسرو زبان را برگرفت