شمارهٔ ۲۱۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و ویرانی قلبش بهخاطر عشق به معشوقان سخن میگوید. او احساس میکند که عشق به خوبان باعث شده تا دلش مدهوش و شیدا شود. بار سنگینی بر دوش اوست که میکوشد آن را برای معشوقانش به زمین بگذارد. او تأکید میکند که حتی اگر دیگران خونش را بریزند، این خواستهاش با خواسته خوبان همخوانی دارد. عشق به مهرویان، هر چند که از او دورند، جان او را مأوای خوبان کرده است. صبر و عاطفهاش به خاطر زلف جانان کمرنگ شده و او همچنان در دام عشق گرفتار است. علیرغم اینکه میخواهد دلش را به خوبان ندهد، اما دلش به شدت به آنها وابسته شده است و در پایان نشان میدهد که به خاطر عشق، با درد و زاری زندگی میکند.
خانه ام ویران شد از سودای خوبان عاقبتگشت دل مدهوش و دل شیدای خوبان عاقبت
هوش مصنوعی: خانهام به خاطر آرزو و عشق به نیکان و محبوبان ویران شد و در نهایت، دل من به شدت مجذوب و شیدای آنان گردید.
هشت سر بر دوش من باری و باری می کشمتا مگر اندازمش در پای خوبان عاقبت
هوش مصنوعی: من باری سنگین بر دوش دارم و تلاش میکنم تا این بار را به خوبیها و زیباییها برسانم، شاید روزی به مقصد برسم.
رأی آن دارم که خونم را بریزند اهل حسنشد موافق رای من با رای خوبان عاقبت
هوش مصنوعی: من بر این باور هستم که اگر خونم را بریزند، اهلِ نیکی و حسن هم به رأی و نظر من برخوردهاند و در نهایت، نتیجهاش به نفع خوبان خواهد بود.
گر چه بی مهرند مهرویان به عشاق، ای رقیبجان عاشق می شود مأوای خوبان عاقبت
هوش مصنوعی: اگرچه زیباهای دنیای عشق بیمهر و سرد هستند، اما ای رقیب! دل عاشق به سرای نیکان و خوبان در نهایت پناه میگیرد.
صبر و هوشم از سواد زلف جانان گشت کمشد همین سود من از سودای خوبان عاقبت
هوش مصنوعی: صبر و هوش من به خاطر زیباییهای محبوب کم شده است و در نهایت، همین احساس من از عشق به خوبان کمتر شده است.
بارها گفتم که ندهم دل به خوبان، لیک دلگشت از جان بنده و مولای خوبان عاقبت
هوش مصنوعی: هر بار که تصمیم گرفتم دل به زیباییها نسپارم، اما در نهایت دل من اسیر محبت معشوق شده و از خودم جدا شد.
بر دل مجروح خسرو دلبران را نیست رحمجان به زاری داد از سودای خوبان عاقبت
هوش مصنوعی: دل مجروح خسرو به دلبران رحم نمیکند و جانش به خاطر آرزوی زیبایانی که در ذهن دارد، در حال زاری است. در نهایت، این وضعیت دردناک او را رنج میدهد.