شمارهٔ ۲۳۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به حسرت و اندوه ناشی از عشق و جدایی میپردازد. او به یاد روزهایی میاندیشد که بدون غم بوده و لذت زندگی را احساس کرده است. دلش اکنون پر از غم جانان است و نمیتواند این درد را تحمل کند. او به تنهایی و یاد معشوق در مجالس غم میزند و از کسی نمیداند که چه بر او گذشته است. صبرش تمام شده و حالا به یاد زیباییهای معشوق، از دیگر زیباییها بیخبر است. شاعر از درد هجر و حسرتی که در زندگیاش بوده، صحبت میکند و در نهایت به خاطرهای شیرین اشاره دارد که در عین حال یادآور غمهای بسیار است.
ای خوش آن وقت که ما را دل بی غم بوده ستخاطر از وسوسه عشق فراهم بوده ست
هوش مصنوعی: زمانی بسیار خوش است که دل ما آزاد از غمها باشد و خاطر ما از فکر و خیال وسوسههای عشق پاک و سالم مانده باشد.
لذت عیش و طرب جمله برفت از کاممخورشم گویی پیوسته همین غم بوده ست
هوش مصنوعی: لذت و شادمانی از زندگیام رفته و انگار همیشه همین غم با من بوده است.
دل ندارم غم جانان ز چه بتوانم خوردپیش ازین گر چه غمی بود، دلی هم بوده ست
هوش مصنوعی: من دیگر دل ندارم که برای غم معشوقهام ناراحت شوم. همچنین، پیش از این هم گرچه غمهایی وجود داشته، اما دلی برای احساس کردن آنها بوده است.
دوش من بودم و تنهایی و در مجلس دردنقل یاد تو، دمی اشک دمادم بوده ست
هوش مصنوعی: دیروز دریر تنهایی خود نشسته بودم و در حالی که به یاد تو بودم، اشکهایم مدام سرازیر میشد.
کس چه داند که چه رفت از غم تو بر من دوشاز شب تیره خبر پرس که محرم بوده ست
هوش مصنوعی: هیچکس نمیداند که در شب گذشته، چقدر از غم تو بر من گذشته است. از شب تاریک بپرس که تنها کسی بوده که از حال من آگاه بوده است.
صبر را داد دل آواز، چو طاقت برسیددم نزد، گویی ازان جانب عالم بوده ست
هوش مصنوعی: دل به صدا درآمد و صبرش به پایان رسید، وقتی طاقتش تمام شد، به گونهای صحبت کرد که انگار از عالم دیگری آمده است.
دیده ام خوب بسی، لیک چو تو کم دیدمعشق بوده ست مرا، لیک چنین کم بوده ست
هوش مصنوعی: من در زندگی زیباییهای زیادی را دیدهام، اما مانند تو تعداد کمی از آنها را دیدهام. عشق را تجربه کردهام، اما به این اندازه کم و نایاب نبوده است.
عیسی جانی و یک رز دمم می دادیزندگانیم که بوده ست، همان دم بوده ست
هوش مصنوعی: ای عیسی، جان من را تازه کن و یک گل به من ببخش؛ زیرا زندگانی من چیزی جز همان دم و لحظهای که با تو بودهام، نیست.
یک شبی شربت لب بخش به مسکین خسروصد شب از وسوسه هجر تو در هم بوده ست
هوش مصنوعی: یک شب، مسکینی به خسرو شربتی از لبهایش داد که معادل صد شب در دلش شیون و وسوسه بر اثر دوری تو بوده است.