تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۳۷۷

کجا دولت وصلش آرم به دستکه جز باد چیزی ندارم به دست
سر زلف او تا نگیرد قرارکی آید دل بیقرارم به دست
گهش می فشانم سر خود به پایچه چاره نبود اختیارم به دست
سر آمد درین آرزو روز غمکه افتد شبی زلف یارم به دست
نه بد بر کفم باده بر یاد آنکه باد است ازو یادگارم به دست
ببازم سر خویش، خسرو، اگرگهی دامن وصلش آرم به دست