تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۳۷۸

بتی کز ویم رو به دیوانگی ستاگر جان توان برد فرزانگی ست
زدم دی به زنجیر گیسوش دستمرا گفت، باز این چه دیوانگی ست
دلم برد بر بوسه پروانه وارستد جان که این حق پروانگی ست
درونم پر از یار گشت و هنوزازان سو که یارست بیگانگی ست
نگارا، خیال ترا مدتی ستکه با مردم دیده همخانگی ست
مرا کشتی آخر تراکس نگفت؟که بیچاره کشتن نه مردانگی ست
شد از عشق خال تو خسرو هلاکچو مرغی که مرگش زبی دانگی ست