تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۳۹۴

دردا که با من آن بت نامهربان نساختدردی نهاد بر دل و درمان آن نساخت
باران مهر او بنبارید بر دلمتا چشم من زهر مژه ناودان نساخت
از شمع وصل دوده امید برنخاستتا دود آه من به فلک سایبان نساخت
از ما مگرد، ای دل، اگر غم گسار گشتبا ما بساز، جان، اگر آن دلستان نساخت
بیمار ماند جان من اندر لب و لبشجان دارویی ز بهر من ناتوان نساخت
مویی ستم نکرد کم آن مومیان به حسنتا مر مرا به حیف چو موی میان نساخت
سلطانی از فراق کمندش ندید امانتا دل نشانه گاه خدنگ غمان نساخت