شمارهٔ ۴۲۰
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به انتظار و شوق فراوانی اشاره دارد که برای دیدار یار خود دارد. او به لحظهای فکر میکند که یار از درون وارد میشود و این لحظه برایش بسیار مهم و خوشایند است. شاعر به یاد دوران جوانی و روزهایی که به در یار میرفته هم اشاره میکند و از غم و حسرت علامتهایی از هجران و فراق صحبت میکند. او احساس میکند که زندگیاش در انتظار این دیدار گذرانده است و به شوق آن روز به خود سرگرم است. در نهایت، شاعر به مخاطب خود میگوید که نباید از غم عشق بترسد، زیرا یک روز یار محبوبش از در درون میآید و همه غمها برطرف خواهد شد.
چه فرخ ساعتی باشد که یار از در درون آیدبه گلزار خزان دیده بهار از در درون آید
هوش مصنوعی: چه لحظه خوشی خواهد بود وقتی که محبوب از درِ خانه وارد شود، مانند بهار که در میان گلهای خزان به نمایش در میآید.
جوانی خاک کردم بر درش، روزی بگفت آن مهکه آن پیر پریشان روزگار از در درون آید
هوش مصنوعی: در دوران جوانی، به در خانهاش رفته بودم و یک روز آن شخص زیبا گفت که آن مرد پیر و آشفته روزگار به زودی از در وارد خواهد شد.
بمان، ای گریه، این ساعت، همان لحظه فروریزیکه آن سنگین دل نااستوار از در درون آید
هوش مصنوعی: بمان، ای اشک، در این لحظهای که در آن، دل سنگین و ناپایدار از داخل در میآید و فرو میریزد.
در خود بیش ازان می بوسم و شادم بدین سوداکه روزی عاقبت آن شهسوار از در درون آید
هوش مصنوعی: من در دل بیش از آنچه که نشان میدهم، عشق میورزم و از این احساس شادمانم، چرا که روزی مردی با عظمت و شکوهمند از درون وجودم خواهد آمد.
نوید کشتنم داده ست و من خود کی زیم آن دمکه آن سر مست من دیوانه وار از در درون آید
هوش مصنوعی: خبر از مرگ من دادهاند و من خود نمیدانم که در زمانی که آن معشوق سرمست و دیوانه وارد شود، آیا زندهام یا خیر.
ز من عذری بخواهی، ای رقیب، آن ناپشیمان راکه چون من مرده بودم شرمسار از در درون آید
هوش مصنوعی: اگر از من عذرخواهی کنی، ای رقیب، آن کسی که هرگز پشیمان نشده است، مانند من که مردهام، از درون شرمسار و خجالتزده به بیرون میآید.
به هجران رفت عمرم، وه که آسان چون رود از دلکسی کز بعد چندین انتظار از در درون آید
هوش مصنوعی: عمر من در دوری و جدایی سپری شد، و چه دردناک است که مانند آبی که به راحتی از دل کسی میگذرد، کسی که پس از مدتها انتظار به درون زندگیام باز میگردد.
غم عشق آمده ست و رخت جانم می نهد بیرونهنوزم نیست غم، گر غم گسار از در درون آید
هوش مصنوعی: غم عشق به سراغم آمده و جانم را در آستانه خروج قرار داده، هنوز غمی احساس نمیکنم، مگر اینکه غمگسار از درونم بیاید.
دلا، بیهوده می سوزی، مپز ما خولیا چندینکه داد آن بخت خسرو را که یار از در درون آید؟
هوش مصنوعی: ای دل، چرا بیفایده دلت را میسوزانی؟ به چه دلیل به آن بخت نیکو حسرت میخوری که چرا یار از در درون نمیآید؟