تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۴۶۰

زمانی نیست کز دست تو جان من نمی‌سوزدکدامین سینه را کان غمزه پرفن نمی‌سوزد
مگر ترکیب فانوس است، جانا، استخوان مندرون می‌سوزدم، چون شمع پیراهن نمی‌سوزد
ز هجرم بر جگر داغی، ز عشقم هر نفس دردیمن از غم سوختم، جانا، دلت بر من نمی‌سوزد
مگو چندین، کز این سوزاک بیهوده بکش دامنکه دل می‌سوزم و جان کسی دامن نمی‌سوزد
بدین سان کز تب هجران تنم در زیر پیراهنهمی‌سوزد، عجب دانم که پیراهن نمی‌سوزد
همه شب زار می‌سوزم به تاریکی و تنهاییکه با من هیچ دلسوزی درین مسکن نمی‌سوزد
چراغ من نمی‌سوزد شب از دم‌های سرد منچراغ خانه همسایه هم روشن نمی‌سوزد
چو تو در باغ می آیی، هم از لطف و رخ خود دانکه پیشت زآتش خجلت گل و سوسن نمی‌سوزد
غم خسرو همی‌دانی و نادان می‌کنی خود رامرا این سوخت، ورنه طعنه دشمن نمی‌سوزد