شمارهٔ ۴۹۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساس ناکامی و غم خود سخن میگوید. او به باد و بویی اشاره میکند که هیچ خبری از محبوبش نیاورده و فریادهایش در دل کوی او گم شده است. شاعر احساس میکند که عمرش به افسوس گذشته و هیچیک از آرزوهایش به دست نیامده است. او به جوانی و زیباییهایش اشاره میکند که با بیتوجهی روبرو شده و هیچ لطف و محبت از طرف معشوق دریافت نکرده است. در نهایت، با نگاهی به درد و رنج عشق، از غم و اندوهی که به او رسیده شکایت کرده و آرزوی وصال را دارد.
باد آمد و بویی زنگارم نرسانیدپنهان سخنی از لب یارم نرسانید
هوش مصنوعی: باد آمد اما بویی از رنج و غم من نیاورد و از لبان عشق من هم هیچ کلامی را افشا نکرد.
فریاد من خسته رسانید به کویشفریاد که در گوش نگارم نرسانید
هوش مصنوعی: من به کوی تو فریاد زدم، اما صدایم به گوش محبوبم نرسید.
افسوس که بگذشت همه عمر به افسوسبخت آرزوی دل به کنارم نرسانید
هوش مصنوعی: متاسفم که تمام عمرم را با حسرت گذراندم و به آرزویی که در دلم داشتم، هرگز نرسیدم.
ایام جوانی به سر زلف بتان شداقبال به سر رشته کارم نرسانید
هوش مصنوعی: روزگار جوانی به انتها رسید و خوشبختی نتوانست مرا به سرنوشت دلخواهم برساند.
چون بلبل دی با نفس سرد بمردمایام به گلهای بهارم نرسانید
هوش مصنوعی: من دیروز مانند بلبل با نفس سردی جان سپردم و نتوانستم به گلهای بهار برسم.
چه سود ازین لاف عیاری که سیاستسر بر شرف کنگر دارم نرسانید
هوش مصنوعی: چه فایدهای دارد که من از قدرت و نیرنگ خود صحبت کنم، اگر سیاست و تدبیرم نتواند به مقصود مطلوبم برسد؟
گفتم که خورم تیری و ایمن شوم، آن نیزآن کافر دیوانه سوارم نرسانید
هوش مصنوعی: گفتم که با تیر زخم میخورم و از این درد نجات پیدا میکنم، اما آن هم نتوانست به من از دست آن دیوانه بیدین رهایی بخشد.
مشتاق ملک خاک شدم بر در دهلیزدولت به سراپرده یارم نرسانید
هوش مصنوعی: من نسبت به جلال و زیبایی زمین بسیار علاقهمند شدم و در دروازهی کاخ قدرت ایستادهام، اما نتوانستم به خیمهی معشوقم برسم.
صد شربت خون داد به خسرو ز غم عشقیک جرعه می وقت خمارم نرسانید
هوش مصنوعی: به خاطر غم عشق، خسرو صد شربت خونش را به من داد، اما زمانی که مست و دلبسته بودم، یک جرعه از شراب هم به من نرسید.