شمارهٔ ۴۹۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از محبوبش میخواهد که بویی از زلف زیبا و تار مویش به او بدهد. او در حالتی مست و شیدا به سر میبرد و دلش به میگریزد. شاعر خواستار آن است که بوی می و پرچمی از میکده برایش بیاورند. هر بار که غم به او روی میآورد، او میگوید فقط دل غمگینش آن را حس میکند. در انتها، شاعر از محبوبش میخواهد خبری از عاشق بینوا که به خاطر هجران او جان میدهد، بیاورد.
بویی ز سر زلف نگارین به من آریدیک تار ازان طره مشکین به من آرید
هوش مصنوعی: لطفاً اجازه دهید عطر و بوی زیبای موهای آن معشوق را به من برسانید، یک تار از آن گیسوان مشکیاش را برایم بیاورید.
مخمورم و جانم به سوی می نگران استآن باده که در داد نخستین به من آرید
هوش مصنوعی: دوستم، حالا مست و شادابم و دلم میخواهد به سوی شرابی بروم که در آغاز به من تقدیم شد.
خواهید که از خاک برآیم پس صد سالاز میکده بوی می رنگین به من آرید
هوش مصنوعی: اگر میخواهید که من از خاک برآیم و جان بگیرم، پس باید برای من به مدت صد سال از میکده، بوی خوش شراب و شادابی بیاورید.
هر گه که غمی گشت پدید از دل، گفتمغم را نخورد جز دل غمگین به من آرید
هوش مصنوعی: هر بار که غمی در دل من به وجود میآمد، میگفتم فقط دل غمگین است که باید این غم را تحمل کند. به من بگویید از این غم، جز دل غمگین چه کسی میتواند رنج بکشد؟
جان می سپرد از غم هجران تو خسروروزی خبر عاشق مسکین به من آرید
هوش مصنوعی: از شدت غم دوری تو، جان خود را فدای تو کردم. روزی خبری از عاشق بیچارهام به من برسانید.