شمارهٔ ۵۰۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق عمیق و بیپایان خود به محبوبش سخن میگوید. او بیان میکند که هر کسی که به عشق او دچار شود، تاج سر او میشود. شاعر ابراز میکند که دست از همه زیباها شسته و تنها به یاد محبوبش زندگی میکند. احساساتش به شدت تحت تأثیر عشق است و اشکهایش به خاطر دوری از محبوب continuously جاری است. علیرغم تلاش برای رهایی از غم عشق، این غم همچنان وجود دارد و نمیتواند از دلش برود. او از سرنوشت خود و درد عشق مینالد و به قدرت و زیبایی محبوبش که بر دل او اثر گذاشته، اشاره میکند. در آخر، تصور میکند که بوی محبوبش در هوای صبحگاه جانش را فرامیخواند.
هر سر که به سودای تو از پای در آمداز خاک کف پای تواش تاج سر آمد
هوش مصنوعی: هر کسی که بخاطر عشق تو از پا دربیفتد، از خاک پاهای تو، تاجی برای سر خود به دست میآورد.
دست از همه خوبان جهان شست به پاکیچشمم که خیال تواش از دیده در آمد
هوش مصنوعی: از تمام زیباییها و خوبان دنیا چشم پوشیدهام، به خاطر پاکی و روشنی چشمانم که انصافاً تصویر تو دیگر از نظرم محو شده است.
همچون نفس باد صبا غالیه بر شدهر دم که به سودای تو از سینه برآمد
هوش مصنوعی: مانند نسیم ملایم صبحگاهی که هر لحظه عطر خوشی را پراکنده میکند، وقتی که عشق تو در دل من شعلهور است، این احساس نیز از درونم به بیرون میآید.
سیلاب سرشک از غم هجران توام دوشتا دوش بد، امروز به بالای سر آمد
هوش مصنوعی: در شب گذشته، برای غم فراق تو، اشکهایم به شدت ریخت و امروز این اشکها بر روی سرم جمع شدهاند.
گفتم که غم عشق تو بیرون رود از دلدردا که نرفت آن غم و بار دگر آمد
هوش مصنوعی: گفتم که غم عشق تو از دلم برود، اما افسوس که آن غم نرفت و دوباره به دلم برگشت.
یارب، چه توان کرد که می خواری و رندیپیش همه عیب است و مرا این هنر آمد
هوش مصنوعی: ای خدا، چه کنم که شرابخواری و شیطنت در نظر همه زشت است و من به این کار مهارت دارم.
گر عادت بخت من و خوی تو چنین استمشکل بود از کلبه احزان به در آمد
هوش مصنوعی: اگر سرنوشت من و طبیعت تو اینگونه است، خروج از این وضع دردناک کار دشواری خواهد بود.
سنگ است و سبو عشق تو و قلب سلیممبشکست چو زلف تو که بر یکدگر آمد
هوش مصنوعی: عشق تو مانند سنگی است و دل پاک من را مانند سبو شکست. اینکار چنان بود که زلفهای تو وقتی به هم رسیدند.
خسرو ز دم باد سحر می طلبد جانکز بوی تو جان در دم باد سحر آمد
هوش مصنوعی: خسرو در هوای صبحگاهی از نسیم دلپذیر صبح درخواست میکند تا جانش را بیاورد، زیرا که رایحهی تو آنقدر معطر است که جان او را در آن نسیم حس میکند.