تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۵۴۱

لبت را جان توان خواندن، ولیکننمی دانم که آن خط را چه خوانند؟
مرنج، ای پاک دامن، عاشقانتاگر بر چشم تر دامن نشانند
نخواهم زیست، زخم عشق کاریسترقیبان را بگو، تیغم نرانند
مکن بر ما نصیحت ضایع، ای شیخکه مستان لذت تقوی ندانند
بگو پیشش، صبا، گه گه پس از ماکه اهل خاک خدمت می رسانند
به جایی کز گل رویت چکد خویدو چشم خسرو آنجا خون فشانند