تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۷۲۸

تو که روزت به نشاط دل و جان می‌گذردشب، چه دانی، که مرا بی‌تو چه سان می‌گذرد؟
آب خوش می‌خورد این خلق ز سیل چشممبس که دل‌سوخته زان آب روان می‌گذرد
قامتت راست چو تیر است و عجایب تیریکه ز من دور و مرا در دل و جان می‌گذرد
ناوک چشم توام می‌کشد و غیرت همکه چرا در دل و جان دگران می‌گذرد؟
باش از من شنو، ای جان، غم دل چند خوریجان، دل این است که ما را به زبان می‌گذرد
دل گم کرده همی‌جوید خلقی در خاکاندر آن راه که آن سرو روان می‌گذرد
سوز جان‌هاست، مبادا که رسد در گوشتناله‌ها کز دل خسرو به دهان می‌گذرد