شمارهٔ ۸۴۸
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از درد و تنهایی خود در نتیجه غیبت محبوب سخن میگوید. باد و بهار که نشانههای حیات و زیبایی هستند، به او خبری از معشوق نمیدهند. او احساس میکند که در این فصل زیبا، هیچ نشانهای از عشقش وجود ندارد و حتی طبیعت نیز بیفروغ است. شاعر به سرنوشت خود و بیمهری محبوب اشاره میکند و به وفای عشق اشاره دارد که به بار ننشسته است. در نهایت، او به یاد معشوق در گوشهای از فراق نشسته و از دوری او رنج میبرد، در حالی که میداند تنها در راه عشق به جای چیز دیگری، تنها دلشکستگی و حسرت نصیبش شده است.
باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر ندادزان رو غباری از پی این چشم تر نداد
هوش مصنوعی: باد آمد و از آن کسی که گم شده بود خبری نیاورد، به همین دلیل غبار ناشی از اشک های من را دنبال نکرد.
آمد بهار و تازه وتر شد گل و صبازان سرو نوجوان خبر تازه بر نداد
هوش مصنوعی: بهار آمد و گلها تازه و شاداب شدند، اما پرندهی جوان از خبر عشق آن سرو زیبا خبری نیاورد.
خوشوقت بادکش گذری هست از آن طرفهر چند دورماندهٔ ما را خبر نداد
هوش مصنوعی: خوشحال باش، زیرا کسانی که از آن سو میگذرند، هرچند که ما از آنها دور هستیم، از حال ما آگاه نیستند.
من چون زیم که هیچگه آن نوبهار حسنبویی ز بهر من به نسیم سحر نداد
هوش مصنوعی: من مانند این هستم که در هیچ زمانی از زیبایی و خوشبویی بهاری، به خاطر خودم در نسیم صبحگاهی بهرهای نداشتهام.
مردم ز بهر دیدن سیرش، دریغ داشتدستوریم همم ز پی یک نظر نداد
هوش مصنوعی: مردم برای دیدن زیباییاش بسیار مشتاق بودند، اما دریغ که هیچ کس جرأت نکرد حتی یک نگاه به او بیندازد.
گفتم چگونه میکشی و زنده میکنی؟از یک جواب کشت و جواب دگر نداد
هوش مصنوعی: گفتم چطور زندگی و مرگ را به هم میزنی؟ اما او فقط یک پاسخ گفت و به بقیه حرفها چیزی نگفت.
دل برد، گر نداد، نه جای شکایت استکالای خویش را چه توان کرد، اگر نداد
هوش مصنوعی: دل مرا برد، اگر هم برنگرداند، جایی برای شکایت نیست. چون نمیتوان کاری کرد اگر کسی چیزی را که خود دارد، به تو ندهد.
بگذار تا به قحط وفا جان دهم، ازآنکتخم وفا که کاشته بودیم بر نداد
هوش مصنوعی: بگذار بمیریم از بیوفایی، چون بذری که در دل کاشته بودیم، ثمر نداد.
دور از درت به کنج فراق تو بنده سربنهاد و آستان تو را درد سر نداد
هوش مصنوعی: دور از درگاه تو، من به خاطر جداییات زانو زدهام و حتی مزاحم تو نشدهام.
نادیدنت بس است سزادیده را که اودر راه عشق توشهٔ ما جز جگر نداد
هوش مصنوعی: کافی است که تو را نادیده بگیرند، چون کسی که در عشق تو آزرده شده است، جز درد دل چیز دیگری به همراه ندارد.
آمد به روی آب همه راز ما ز چشمما را کجاست گریه، خسرو که در نداد
هوش مصنوعی: تمام اسرار ما به روی آب آمده است، اما نمیدانیم چرا چشمان ما اشک میریزند. خسرو، که در دلش دارد، چیزی نمیگوید.