شمارهٔ ۸۶۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد فراق و نبودن محبوب صحبت میکند. او ناگهان متوجه میشود که محبوبش رفته و او در خطر از دست دادن جان خود است. احساس غم و نگرانی از دوری محبوب به او دست داده و به شدت به او وابسته است. او با بی شماری نگرانیها و ناراحتیها از نبود محبوبش، حس میکند که دنیا برایش معنایی ندارد. شاعر از قاصدی طلب میکند که خبری از محبوبش بیاورد، اما میداند که خود قاصد هم از دیدن او بیخبر است. در نهایت، او آرزو دارد تا برای خلاص شدن از درد فراق، اشکهایش را نزد محبوبش بگذارد.
ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شودآن بیوفای عهد شکن را سفر شود
هوش مصنوعی: ناگهان، پیش از آن که کسی از رفتن او باخبر شود، آن وفاگری که عهدش را شکست، سفر میکند.
کردند آگهم که فلان رفت و دور رفتنزدیک بود کز تن من، جان به در شود
هوش مصنوعی: به من خبر دادند که فلانی رفت و دور شد. نزدیک بود که روح من از این بدن بیرون برود.
او می رود چو جان و مرا هست بیم آنکو بر سرم نیابد و عمرم به سر شود
هوش مصنوعی: او مانند جانم میرود و من نگرانم که آن کسی که به من عشق میورزد نتواند مرا در زندگیام بیابد و عمرم به پایان برسد.
کو قاصدی که بر دل من دل بسوزدشتا سوی آن خلاصه جان و جگر شود
هوش مصنوعی: کیست آن پیامآور که دلش برای من بسوزد و به سوی عشق و جان و دل من برود؟
لیکن خبر چگونه رساند به سوی منقاصد که هم ز دیدن او بی خبر شود
هوش مصنوعی: اما چگونه میتواند پیامآور برای من خبر بیاورد، در حالی که خود از دیدن او بیخبر باشد؟
گویی مه دو هفته بدیدش که هر شبیبیگانه تر برآید و باریکتر شود
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که ماه دو هفته را دیده و هر شب که میگذرد، برایش غریبتر و باریکتر میشود.
بی او جهان، دو چشم ندارم، که بنگرمبیرون کشم دو دیده، اگر دست در شود
هوش مصنوعی: بدون او، برای من جهانی وجود ندارد و دیدگانی برای تماشا ندارم. اگر بخواهم چشمانم را بیرون بیاورم، تنها در صورتی میتوانم این کار را کنم که دستم به او برسد.
ای آب دیده، این دل پر خون ببر ز مندر پای او فگن، مگرش دل دگر شود
هوش مصنوعی: ای آب چشم، این دل پر از درد و رنج را از من ببر و در پای او بریز، شاید که دل او تغییر کند و به من محبت نشان دهد.
گر تا به لب رسید فلان را ز دیده آبزان بیشتر بپای که بالای سر شود
هوش مصنوعی: اگر فلانی به لب آب برسد، از دیدن او بیشتر مراقب باش، زیرا ممکن است بر سرش بلایی بیفتد.