شمارهٔ ۸۷۶
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر درد و غم عاشق است که از محبت و عشق به معشوق خود رنج میبرد. شاعر از حال خراب خود سخن میگوید و اینکه هیچ کس قادر به فهم وضعیت او نیست. او به بینیازی عشق اشاره میکند و میگوید که عشقش به حدی رسیده است که جانش گسسته است. دل او به شدت به معشوق وابسته شده و نمیتواند از این وابستگی رهایی یابد. همچنین نشان میدهد که علیرغم گذشت زمان و ورود مصیبتها، هنوز درمانی برای دردش وجود ندارد. شاعر در نهایت از عقل میخواهد که از خاطر خسرو عبور کند، زیرا در مسائل عاشقانه، عقل کافی نیست.
از حال مات هیچ حکایت نمیرسددر کار مات بیش عنایت نمیرسد
هوش مصنوعی: از وضعیت من هیچ خبری به کسی نمیرسد و کسی هم به من توجهی نمیکند.
گویند بگسلد چو به غایت رسید عشقجانم گسست و عشق به غایت نمیرسد
هوش مصنوعی: میگویند اگر عشق به اوج خودش برسد، قطع میشود، اما در مورد من، عشق به اوج نرسید و جانم از آن جدا شد.
گمره چنان شدهست دلم با دهان توکش از کتاب صبر هدایت نمیرسد
هوش مصنوعی: دل من به قدری گیج و سردرگم شده است که از زیر زبان تو نمیتواند نقشهای برای صبر و آرامش پیدا کند.
بگذشت دوش زلف و رخت پیش چشم منماهی گذشت و شب به نهایت نمیرسد
هوش مصنوعی: دیروز زلف و روی تو از پیش چشمانم گذشت، گویی که ماهی در حال عبور است و شب به انتها نمیرسد.
از خون نوشته قصهٔ دردت رسولِ اشکهر روز در کدام ولایت نمیرسد
هوش مصنوعی: هر روز قصه درد تو را با اشکهای خود مینویسم، اما نمیدانم در کدام سرزمین این فریاد به گوش میرسد.
ای عقل، بگذر از سرِ خسرو که مر تو رادر کار اهل عشق، کفایت نمیرسد
هوش مصنوعی: ای عقل، از دغدغههای خسرو فارغ شو، چون در مسائل مربوط به عشق، به تو نیازی نیست و کاراییات به کمک نمیآید.