شمارهٔ ۱۰۸۴
هوش مصنوعی: این اشعار به توصیف احوال عاشقانه و اندوه ناشی از عشق میپردازد. شاعر به وضعیت خود در عشق میپردازد و میگوید که اگر معشوقش (کلاه کج) خود را به او نشان ندهد، عقل و هوش او از دست خواهد رفت. او همچنین به زیبایی و تاثیر چشمهای معشوقش اشاره میکند و احساس میکند که تمام وجودش تحت تاثیر اوست و هیچ راهی برای نجات از این حالت نیست.
شاعر از وضعیت نهایی خود در این عشق بیپایان سخن میگوید، جایی که دلش در آتش عشق میسوزد و میخواهد از این خرابی رها شود، اما در عین حال به نوعی وابستگی به معشوقش نیز اعتراف میکند. در نهایت، او امیدوار است که با ارتباطی با معشوق، دلش به آرامش برسد، هرچند که حس میکند بین جان و تنش فاصلهای عمیق وجود دارد.
گر تو کلاه کج نهی، هوش ز ما شود مگرور شکنی به بر قبا، کر ته قبا شود مگر
هوش مصنوعی: اگر کلاهی را کج بر سر کنی، هوش و حواسمان از بین میرود، مگر اینکه با شکستن چیزی در دلت، غمی را ریشه کن کنی.
خفته به است نرگست، ور بگشائیش دمیشهر تمام کو به کو، پر ز بلا شود مگر
هوش مصنوعی: اگر چشمانت را به آرامی ببندی و خواب خوبی داشته باشی، اگر یک لحظه آنها را باز کنی، تمام شهر پر از درد و مشکلات خواهد شد.
مست و خراب شو روان پای به هر طرف فگندیده که خاک شد به ره، در ته پا شود مگر
هوش مصنوعی: مست و غرق در حال شو و قدمهایت را در هر سمت بگذار. اگر چشمانت به خاک کنار راه بیفتد، شاید پای تو از آن خاک برمیخیزد.
چشم تو مست شد، بکن مست ترش ز خون منزان همه تیر بی خطا، یک دو خطا شود مگر
هوش مصنوعی: چشمان تو به قدری سرمست و شاداب شدهاند که باعث میشود من نیز بیشتر تحت تأثیر قرار بگیرم. با وجود تمام تیرهایی که به سمت قلب من پرتاب شده، تنها ممکن است یک یا دو اشتباه پیش بیاید.
بنده چشم تو شدم، آن دو از آن من نشدخدمت لعل تو کنم، این دو مرا شود مگر
هوش مصنوعی: من به خاطر تو و محبتت به بنده تو تبدیل شدم، اما آن دو چیز که به من تعلق داشتند، از دست من رفتند. تنها چیزی که میخواهم این است که بتوانم به تو خدمت کنم، و آن دو چیز هم به من برگردند.
مردم دیده مانده را بر در خویشتن ببیندر دل همچو سنگ تو میل وفا شود مگر
هوش مصنوعی: افرادی که نمیتوانند تغییرات را ببینند، باید به درون خود نگاهی بیندازند. اگر دلی سفت و سخت مانند سنگ داشته باشند، هرگز نشانی از وفا را در خود نخواهند یافت.
دل که خراب داشتم در بر من رها نشدخواهم ازین خراب تر، از تو رها شود مگر
هوش مصنوعی: دل من در حال ویرانی است و از کنار من دور نمیشود. امید دارم که از این ویرانی بیشتر شوم، اما تو از من دور شوی.
از سر زلفش، ای صبا، سوی من آر گه گهیدل که ز جای خود بشد تا که به جا شود مگر
هوش مصنوعی: ای نسیم، گاهی از موهای او، بپیچ و به سمت من بیاور. گاهی دل من از جای خود میگریزد تا شاید به جای خود بازگردد.
خسرو خسته را اگر دل ندهد خیال توجان و تنم ز یکدگر هر دو جدا شود مگر
هوش مصنوعی: اگر دل خستهام نخواهد خیال تو را، جان و بدنم از یکدیگر جدا خواهند شد.