شمارهٔ ۱۱۲۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر صبح را با خوشحالی و دعوت به مینوشی آغاز میکند. او از ساقی میخواهد که شراب و معشوقه و موسیقی را به مجلس بیاورد، چرا که صوفی در حال نوشیدن است و حتی اگر توبه کرده باشد، نمیتواند از عشق و درد آن خلاص شود. شاعر از عشق میگوید و اینکه نمیتواند از زیبایی معشوقه پرهیز کند. او در حسرت دوری معشوق به گریه و نوشیدن شراب میپردازد و آرزوی رهایی از فراق را دارد. در نهایت، شاعر از مرگ و محبت میگوید و درخواست میکند که بر سر معشوق خود جرعهای بریزد.
دمید صبح مبارک طلوع، ساقی، خیزبه دلخوشی می صافی به جام روشن ریز
هوش مصنوعی: صبح خوش و مبارکی فرا رسیده است. ای ساقی، برخیز و برای دلخوشی، شراب صاف را در لیوان روشن بریز.
شراب و شاهد و مطرب به مجلس آر، کنونکه در صبوح نشسته ست صوفی گه خیز
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به لذتهای زندگی دارد و به دعوت از شراب، معشوق و موسیقی در مجلس میپردازد. این دعوت برای زمانی است که دیگر کسی که معمولاً در جستجوی معنویات است، حالا در حال لذت بردن از زندگی و منعطف به شادیهاست. به نوعی، این شعر تأکید میکند بر اینکه در لحظاتی که فرصت شادی و خوشگذرانی فراهم است، باید از آن بهره برد.
چو رفت توبه ام، ار صاف نیست، درد سیاهبیار و در کله صوفیانه من ریز
هوش مصنوعی: وقتی توبهام از بین رفت، اگرچه حال من خوب نیست، بیفزا به سر و سامان نداشتهام، درد و سختی را به من بده و در وجود روحانیام بریز.
به درد عشق بمیرم، ولی دوا چه کنم؟ز روی خوب میسر نمی شود پرهیز
هوش مصنوعی: من برای عشق از دردهایم میمیرم، اما چه راهی برای درمان آن دارم؟ نمیتوانم از نگاه زیبای تو دوری کنم.
ره حجاز بزن، گریه خرابی من!نشان هجر و بیابان ببر ز راه حجیز
هوش مصنوعی: به راه حجاز برو و نشان غم و خرابی من را ببین! آثار جدایی و بیاباننشینی را از مسیر حجاز برسان.
پیاله ام به لب و خون چکان ز دیده منچه خوش همی خورم آن باده های خون آمیز
هوش مصنوعی: پیالهای در دست دارم و اشک از چشمانم جاری است. چه لذتبخش است که آن شرابهای خونین را مینوشم.
بکش مرا ز تن و از فراق باز رهانکه زنده گردم ازین مردن خیال انگیز
هوش مصنوعی: مرا از این جسم رها کن و از درد جدایی آزادم کن، زیرا از این نوع مردن که فقط یک خیال است، زندگی پیدا میکنم.
مدام جرعه خود ریز بر سر خسروز بعد مردن و بر گور بالشش آویز
هوش مصنوعی: همیشه نوشیدنی خود را بر سر پادشاه بریزید، بعد از مرگ او، و بالشتش را بر سر قبرش آویزان کنید.