شمارهٔ ۱۲۴۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به یاد عشق و دلتنگیاش در شبها میپردازد. او بیان میکند که قلب و جانش در جایی است که خوب میداند، و با وجود بوی خوشی که نسیم از باغها میآورد، تنها بوی خاصی در ذهن او باقی مانده است. شاعر از تنهایی و سرنوشت خود سخن میگوید و میداند که در نهایت، سرش به خاک خواهد رفت. همچنین تأکید میکند که حتی اگر جان و تنش هم از هم جدا شوند، یاد آن عشق و موی زیبا هیچگاه از دلش نخواهد رفت. در نهایت، او از سرد بودن شبها و تهمتهایی که به او میزنند، ابراز نارضایتی میکند و میداند که آن پیچشهای شب به خاطر عشق و گیسوی محبوبش است.
من و شبها و یاد آن سرکویی که من دانمدلم رفته ست و جان هم می رود سویی که من دانم
هوش مصنوعی: من شبها تنها هستم و به یاد آن محبوبی که میدانم دل به او سپردهام، و جانم نیز به سوی او میرود.
صبا بوهای خوش می آرد از هر بوستان، لیکنکه خواهد زیست، چون می نارد آن بویی که من دانم
هوش مصنوعی: باد صبا عطرهای خوش را از هر گلستان میآورد، اما چه کسی میتواند مانند من از آن عطر لذت ببرد؟
سر خود گیر و رو، ای جان دل برداشته، از تنکه این سر خاک خواهد گشت در کویی که من دانم
هوش مصنوعی: ای جان، سر خود را به دست بگیر و به حرکت درآ، چون بدانی که این سر، سرنوشتی از خاک خواهد داشت در جایی که من میشناسم.
اگر تن مو شد و گر بگسلد جان نیز، گو بگسلمرا از دل نخواهد رفت آن مویی که من دانم
هوش مصنوعی: اگرچه بدنم به مو تبدیل شود یا جانم از بدنم جدا گردد، اما حتی اگر به ظاهر جدا شوم، آن عشق و محبت عمیق در دلم باقی خواهد ماند و هیچگاه از یاد نخواهد رفت.
بسوزی هر چه هست، ای باد، اگر آن سو رسی، امابه تندی نگذری زنهار بر رویی که من دانم
هوش مصنوعی: ای باد، هر چه وجود دارد را بسوزان، اما اگر به آن سو رسیدی، با سرعت نگذری، مراقب باش که بر کسی نگذری که من از حال او خبر دارم.
چو کشتن رسم خوبانست، جان، گر حیله می دارمذخیره می کنم از بهر بدخویی که من دانم
هوش مصنوعی: اگر در کشتن خوبان رسم و عادت باشد، پس من هم برای بدیهایی که خودم میدانم، نقشهای در ذهن دارم و خود را آماده کردهام.
چه پیچم بر درازیهای شب تهمت، چه می دانم؟که هست این پیچش خسرو ز گیسویی که من دانم
هوش مصنوعی: در میان تاریکیهای شب که به من نسبت دروغ میزنند، نمیدانم چه بگویم. اما میدانم این پیچ و تاب و زیبایی ناشی از گیسوی خسرو است که در دست من قرار دارد.