تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۳۴۱

دوش من روی چو ماه آشنایی دیده امجان فدایش، گر چه بهر جان بلایی دیده ام
مست آن ذوقم که دی از حال من گفتند، گفت«یاد می آید که من روزیش جایی دیده ام »
خواست وی بدهد زکوة حسن، چون دربان مرادیده بر گفت «اندر این کوچه گدایی دیده ام »
برکشم این دیده کز وی پر کشم خونابه، لیکزانش می دارم که وقتی زیر پایی دیده ام
ز ابروش فرخنده شد فالم، چو جان در عشق رفتکاین مه نو من به روی آشنایی دیده ام
عشق را گفتم کمال عقل، گفت آخر گهیمفتی پیر خرد در روستایی دیده ام
صد قبای خون چو گل پوشیده خسرو از دو چشمخلعت سروی که دی زیر قبایی دیده ام