شمارهٔ ۱۴۳۷
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و فراق است، شاعر در آن ناتوانی از ابراز عشق و رنجی که از این جدایی میکشد را بیان میکند. او میگوید که نه توانایی دارد که خود را فدای معشوق کند و نه صبر برای زندگی بیاو را. در خیابان معشوق او احساس گناه میکند که چشمهایش را به پای او نثار کند. همچنین از درد و غم ناشی از جدایی سخن میگوید و آرزوی دیدن چهرهی معشوق را دارد. شاعر در نهایت، با اشتیاق و دلتنگی بیپایانش، به یاد معشوق و زندگی بدون او میپردازد.
نه بخت آن که به سوی تو جان خویش کنمنه صبر آن که سکون در سرای خویش کنم
هوش مصنوعی: نه خوشبختی آن را دارم که برای تو جانم را فدای کنم، نه صبر آن را دارم که در خانهی خود آرامش داشته باشم.
به گشت کوی تو تقصیر کرده باشم اگردو چشم خویش نثار دو پای خویش کنم
هوش مصنوعی: اگر در کوی تو خطایی انجام دادهام، حق دارم که چشمهایم را به پای تو فدای کنم.
ز غیرت دو لبم جان و دیده خون گردندچو آستانه تو بوسه جای خویش کنم
هوش مصنوعی: از شدت عشق و غیرت به تو، جان و چشمانم به درد میآیند وقتی که بر درگاه تو بوسه میزنم و جایگاه خود را فراموش میکنم.
خوش آن زمان که دگر جا نبینی و شنویچو من به گریه خون ماجرای خویش کنم
هوش مصنوعی: زمانی خوش است که دیگر جایی را نبینی و نشنوی. من به خاطر داستان خودم به اندازهای گریه میکنم که انگار خون میریزم.
رخت که گشت بلا دیده را، یکی بنمایکه دیده پیشکش این بلای خویش کنم
هوش مصنوعی: وقتی که چهرهام پر از درد و رنج شد، کسی را به من نشان بده که بتوانم این رنج و درد را به خاطر او بپذیرم و تقدیمش کنم.
بمرد خسرو بر آستان و سلطان رابه دل نگشت که یاد گدای خویش کنم
هوش مصنوعی: خسرو به درگاه سلطان رسید، اما در دل سلطان حتی خاطرهای از گدای خود ایجاد نشد.