شمارهٔ ۱۵۰۲
هوش مصنوعی: این شعر از عشق و زیبایی سخن میگوید. شاعر به مویی که اسیرش کرده، اشاره میکند و میگوید که وقتی معشوق وارد میشود، نمیتواند تمایزی قائل شود. او در تماشای معشوق حیران است و نسبت به نظر دیگران درباره معشوق نگران است. شاعر در این عشق به حدی رسیده که اگرچه ممکن است به هیچ برسد، اما از وصال معشوق ناامید است. او عشق را به شکلی عمیق تجربه کرده، به طوری که برایش وصال و جدایی، هر دو یکسان شده است. در پایان، با اشاره به اینکه دل او در دست معشوق قرار دارد، بیان میکند که او به معشوق به خوبی ارزش میدهد.
بس به مویت اسیر شد جانمگر گذاری، گریخت نتوانم
هوش مصنوعی: اگر تو آرزو کنی که موی تو را لمس کنم، جانم به طرز عجیبی تحت تأثیر قرار میگیرد و نمیتوانم از این وضعیت فرار کنم.
چون در آیی، نمی شناسم فرقکین تویی در درونه با جانم
هوش مصنوعی: هرگاه تو وارد میشوی، نمیتوانم تفاوتی بین وجود تو و جان خودم قائل شوم.
می نگر، من ندانمت گه گهبس به نظاره تو حیرانم
هوش مصنوعی: به تو نگاه میکنم، اما نمیدانم چرا هر بار که تو را میبینم، به شدت حیرتزده میشوم.
نظر مردمان و دیده بدبر تو چون پیرهنت لرزانم
هوش مصنوعی: نگاه مردم و قضاوتهای ناپسند دربارهات، برای من مانند یک پیراهن لرزان است که ناپایداری و بیثباتی را نشان میدهد.
سوی تو بینم و تو جانب منچون بینی، نظر بگردانم
هوش مصنوعی: وقتی به سمت تو مینگرم، تو چگونه به سمت من نگاه میکنی، من نگاه خودم را بر میگردانم.
همه هستی به هیچ بفروشموعده وصل نیست، بستانم
هوش مصنوعی: اگر همه چیزم را به هیچ تبدیل کنم یا از دست بدهم، فقط به خاطر وعدهای که برای وصال و نزدیکی به معشوق وجود دارد، آن را قبول نمیکنم.
عاشق آن چنان شدم که به دلوصل و هجر هر دو یکسانم
هوش مصنوعی: من به قدری عاشق شدهام که دیگر برایم فرقی ندارد که به معشوق وصل شوم یا از او دور. در هر حال، احساسات من یکسان است.
دل من دزدی و شوی منکرخسروم من، ترا نکو دانم
هوش مصنوعی: دل من از عشق تو به تنگ آمده و تو، به خوبی، در نظر من نمادی از زیبایی و نیکویی هستی.