شمارهٔ ۱۶۶۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی نسبت به معشوق خود سخن میگوید. او بیدار میشود و احساس میکند که چهره معشوقش همچنان در خواب او حضور دارد. از دیدن معشوق، دلش پر از حسرت و خون میشود و بیان میکند که آب خوشی نمیتواند بنوشد، چون همچنان در فکر اوست. شاعر تصمیم میگیرد که با شمشیر به کوی معشوق برود تا عشقش را به نمایش بگذارد و خود را قربانی کند. او به باد خطاب میکند و این را میگوید که بوی گلستانش از معشوقش است و نه از باغ و گلهای دیگر. در پایان، او به بی وفایی دیگران اشاره میکند و میگوید که برای یافتن این عشق بینتیجه به دنبال معشوق است.
خیزد چو از خواب آن پسر تا کس نشوید روی اوکاندر خمارم خوش کشد آن نرگس جادوی او
هوش مصنوعی: زمانی که آن پسر از خواب برمیخیزد، هیچکس به سراغ او نمیآید. در این حالت، چشمان جادویی او، که مانند نرگس زیباست، به خوبی مرا تحت تأثیر قرار میدهد.
زینگونه کز این دیده ام خون می رود پی در پی اشمشکل که آب خوش خورد هرگز کسی از جوی او
هوش مصنوعی: از این چشم من پیوسته خون میریزد، زیرا مشکل است که کسی بتواند از این جریان به راحتی آب بنوشد.
شمشیر در دستم نهید امشب به کویش می رومتا خویش را بسمل کنم آنجا که بینم روی او
هوش مصنوعی: امشب با شمشیر به سمت خانهات میروم تا جان خود را فدای تو کنم، جایی که چهرهات را ببینم.
ای باد، کز وی آمدی قلبی مکن کز گلشنماین نیست بوی باغ و گل، من می شناسم بوی او
هوش مصنوعی: ای باد، تو که از آنجا آمدی، دل مرا ناراحت نکن که این بو از باغ و گلستان من نیست، من بوی او را میشناسم.
کس را از آنِ خود نشد آن بیوفای سنگدلبیهوده سودا می پزی، خسرو، به جست و جوی او
هوش مصنوعی: هیچکس نتوانسته به عشق واقعی دست یابد؛ آن بیوفای سنگدل فقط زحمت و دلباختگی را به باد میدهد. خسرو، در پی این عشق بینتیجه است.