تناجی
امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۷۰۰

من ار چه هر شب از شبهای هجرش می کنم نالهز آه من مبادا بر لبش آزار تبخاله
مرا از ناله خود صد خراش است و یکی راحتکه می بشناسد آن سلطان سگان خویش را ناله
گذشت از حد درازی شبم ترسم که ناگاهانشود شبهای بی پایان در این یک روز صد ساله
ببینم در رخت گر ره بود در آتش و تیغمدوم ز انسان که گویی می روم بر سوسن و لاله
چه خوش جان دادنی باشد که من از تلخی مردنتو بخشی از لب خویش آخرش شربت در آن حاله
گرم چون خاک زیر پای توسن پی سپر سازیهمت نگذارم و گردی شوم، آیم ز دنباله
فراقت کشت خسرو را که ترسیدی ز روز بدملخ زد کشت دهقان را که می ترسید از ژاله