شمارهٔ ۱۷۷۸
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات عمیق و دردناک عشق و جدایی اشاره دارد. شاعر از دلی پر از درد و حسرت سخن میگوید که تحت تأثیر معشوق قرار گرفته است. او به توصیف حالتهایی از حیرت و پریشانی میپردازد که عشق باعث شده است. شاعر به فتنهگری و عذاب ناشی از عشق اشاره میکند و از اینکه معشوق بیرحمانه دلها را میشکند، شکایت میکند. همچنین به وفاداری و عشقهای پنهان اشاره دارد و ابراز میکند که هیچ عاشق دلی به اندازهی معشوق سختی کشیده است. در نهایت، او از حسرت و غم جدایی و شبهای بیخوابانش میگوید و از معشوق میخواهد که به او وفادار باشد.
ای درد بیدرد دلم، تاراج پنهان کرده اییا جان بهم بیرون روی کآرام در جان کرده ای
هوش مصنوعی: ای درد بیدرمان من، آیا تو به طور پنهانی دلم را غارت کردهای یا جانم را به درآوردهای که آرامش را در وجودم به وجود آوردهای؟
در حیرتم تا هر شبی چون خواب می آید ترازینسان که در هر گوشه ای صد دل پریشان کرده ای
هوش مصنوعی: من در تعجب هستم که چرا هر شب با این حال به خواب میروی، در حالی که به نظر میرسد هر جا که میروی، دلها را دچار آشفتگی کردهای.
فتنه دمی در عهد تو بیکار ننشیند همیاز نقد جان ها لاجرم مزدش فراوان کرده ای
هوش مصنوعی: در زمان تو، هیچ وقفهای در فتنه وجود ندارد و این فتنه همواره فعال است. به همین خاطر، خاطر مردم به شدت درگیر و آسیبدیده میشود و تو پاداشی فراوان برای این وضعیت قائل شدهای.
دی چشم را فرموده ای گه گه نظر در کشتگانگر در پذیرد اینقدر، گبری مسلمان کرده ای
هوش مصنوعی: ای چشم، تو را دستور دادهام که گاهگاهی به کشتهشدگان بنگری؛ اگر کسی بتواند به این اندازه صبر کند، در واقع او یک کافر را مسلمان کردهاست.
تو مست و دلها بر درت گشته روان از هر طرفدر چار بازار بلا نرخ دل ارزان کرده ای
هوش مصنوعی: تو در حال نشئهای و دلهای زیادی به دور تو جمع شدهاند. از هر سو، در این بازار پر از درد و رنج، قیمت دلها را پایین آوردهای.
گفتی ندانم بی سبب غمگین چه می دارد مرا؟من آشکارا گویمت خونها که پنهان کرده ای
هوش مصنوعی: تو پرسیدی چرا بدون دلیل غمگین هستم؟ من به تو میگویم که در دل من درد و زخمهای زیادی نهفته است که شاید خودت از آنها خبر نداری.
از نیکوان کس را نبود این مرحمت بر عاشقانآباد بر تو کز ستم صد خانه ویران کرده ای
هوش مصنوعی: هیچکس از نیکوکاران اینچنین لطفی به عاشقان نکرده است، اما تو با ستمگری، صد خانه را ویران کردهای.
دانم که نتوانی وفا، لبک اندک اندک خوی کنکانچ از جفاکاری بود چندانکه بتوان، کرده ای
هوش مصنوعی: میدانم که نمیتوانی به وعدهات وفا کنی، پس لااقل به آرامی و به تدریج از خودت دوری کن، چرا که هر چه از بدیهایت بوده، تا جایی که توانستهای، انجام دادهای.
دل در گلی بندم، ولی گل نیست چون تو، چون کنم؟آخر تو هم وقتی گذر سوی گلستان کرده ای
هوش مصنوعی: دل را در گلی بندم، اما گلی مثل تو نیست. چه کنم؟ در نهایت، تو هم زمانی به سمت گلستان رفتهای.
در پیش زلف و خال تو خون جگر می ریختمدل گفت کاین هم، خسروا، شبهای هجران کرده ای
هوش مصنوعی: در مقابل زیبایی و جذابیت تو، من از دل و جان میسوزم و اشک میریزم. دل به من میگوید که این همه درد و رنجی که تحمل کردهای، به خاطر سالها فاصله و جدایی است.