شمارهٔ ۱۸۵۳
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر از محبوب خود میپرسد که چگونه به نزد او میآید و چرا همچنان دلش در هجران میسوزد. او به زیبایی و امیدهایی که در دیدار محبوب وجود دارد اشاره میکند، و در عین حال از درد و رنج جدایی سخن میگوید. شاعر آرزو دارد که محبوب، با حضور خود جان او را شاد کند و عشق او زندگی را به رنگ و بویی دیگر درآورد. در نهایت، او به این واقعیت که عشق باعث سوختن دلها میشود، اشاره میکند و میپرسد که چرا محبوبش با همه این احساسات به سوی او میآید.
باز، ای سرو خرامان، ز کجا می آیی؟کز برای دل دیوانه ما می آیی
هوش مصنوعی: دوباره ای سرو زیبای خوشحرکت، از کجا میآیی؟ آیا برای دل دیوانه ما به اینجا آمدهای؟
می کشد هجر و ره آمدنت می طلبمچیست فرمان تو، جانا، به کجا می آیی؟
هوش مصنوعی: فراق و دوری، من را به شدت آزار میدهد و در عین حال، منتظر آمدن تو هستم. آیا میتوانی به من بگویی که کجا باید بیایم؟
گر ز جا می روی از خویش نباشد عجبیعجب این است که چون باز به جا می آیی
هوش مصنوعی: اگر از جایی بروی و خودت را گم کنی، عجیب نیست؛ عجیب این است که وقتی دوباره به آنجا برمیگردی، خود را پیدا میکنی.
ای خوش آن کشته که شد در ته شمشیر و بزیستکه در آن دم تو به نظاره ما می آیی
هوش مصنوعی: خوشا به حال کسی که در اثر مبارزه و جنگ جان باخته است، و خوشا به حال کسی که در آن لحظهای که تو به تماشا میایی، زنده مانده است.
سوزت، ای عشق، همه خرمن جانها سوزدشرم ناید که بر این برگ گیا می آیی
هوش مصنوعی: عشق تو به قدری آتشین و سوزان است که جانهای بسیاری را میسوزاند، اما تو عذاب وجدان نداری که بر این برگ گیاه، وارد میشوی.
زندگانیت نمی سازد دانم، خسروآخر این کوی فلان است که تا می آیی!
هوش مصنوعی: زندگیات را نمیسازد، اما میدانم که در نهایت، خسرو در این مسیر خاص وجود دارد که تا زمانی که بیایی، هنوز هم خواهد بود!