شمارهٔ ۱۸۶۱
هوش مصنوعی: در این شعر شاعر از معشوق خود میگوید که چگونه با خودشیفتگی و بیتوجهی به او، زیباییهای خود را به چشمی میکشد و خود را زینت میکند. او به ستمهای معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که بس کند، زیرا هیچکس به اندازه او به او آسیب نزده است. شاعر از غم و اندوه خود در فقدان او میگوید و به نوعی از معشوق میخواهد که عشق واقعی را درک کند. در نهایت، شاعر به تأثیر خیال معشوق بر خود اشاره میکند و زیبایی او را به ستارهای در آسمان تشبیه میکند.
سرمه اندر چشم خودبین می کنیشانه اندر زلف پرچین می کنی
هوش مصنوعی: تو برای خودت زینت و زیبایی میسازی، در حالی که به دیگران توجهی نداری و فقط به زیباییهای خود پردازی.
از ستم چندین که کردی کس نکردبس کن، از بهر که چندین می کنی؟
هوش مصنوعی: از ظلم و ستمی که کردی، دیگر بس کن؛ به خاطر چه دلی میخواهی اینقدر ادامه بدهی؟
در غم لبهای من گویی بمیرمرگ را بر بنده شیرین می کنی
هوش مصنوعی: غمهای من چنان است که گویی باعث مرگ میشود و تو با این حال، مرگ را برای من دلپذیر و شیرین میکنی.
بگذری از مهر و گویی کاین کنممهر می باید ترا کاین می کنی
هوش مصنوعی: اگر از محبت بگذری و بگویی که من باید محبت کنم به تو، در حالی که تو خود این کار را نمیکنی.
تا بود ما و خیالت در شرفچشم خسرو پر ز پروین می کنی
هوش مصنوعی: تا زمانی که ما هستیم و تو را در یاد میآوریم، چشمان خسرو پر از ستارههای زیبا میشود.