شمارهٔ ۱۹۲۶
هوش مصنوعی: این شعر درباره بیکاری و دردهایی است که ناشی از عشق است. شاعر بیان میکند که بیکار بودن به معنای نداشتن درد و رنج نیست، بلکه عشق منبع اصلی درد و لذت اوست. او شبها را با شمعی سوخته و احساسی متناقض میان زندگی و مرگ میگذراند. شاعر به فصول و زیباییهای طبیعی اشاره میکند و بر ضرورت لذت بردن از زندگی تأکید دارد. همچنین، غم عشق او را در چنگ خود گرفته و او به این نتیجه میرسد که عشق و غم آن جزئی از وجودش شدهاند و نمیتواند از آن فرار کند. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که عاشق بودن، به رغم درد و رنج، خود تجربهای ارزشمند است.
بیکار دلی باشد کو را نبود دردیکاهل فرسی باشد کز وی نجهد گردی
هوش مصنوعی: دل بیکار و بیدرد، مانند کسی است که تنبلی میکند و هیچ حرکتی از او برنمیآید؛ مانند خاکی که از آن حتی گردی هم برنمیخیزد.
دردی که ز عشق آید، جانم به فدای آنخود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی
هوش مصنوعی: دردی که از عشق به وجود میآید، برای من ارزشمندی دارد و جانم را نیز برای آن فدای میکنم. زیرا بدون این درد، زندگی معنایی ندارد و آن درد شیرین و دلنشین است.
از گردش چشمت هست آواردگی دلهاتا کعب نفرماید، جنبش نکند نردی
هوش مصنوعی: از تأثیر نگاه تو، دلها شور و شوق میگیرند، اگر تو بخواهی، حتی عشق هم از جا نمیجنبد.
شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مستگه مرده و گه زنده، آهی و دمی سردی
هوش مصنوعی: شبها تنها هستم و شمعی که نیمهسوخته و مست است. حالتی دارم که گاه مانند کسی مردهام و گاه زنده. آهی میکشم و نفسهایم سرد و بیروح است.
شد وقت گل و روزی فریاد که ننشینییک دم چو گل سرخی در پیش گل زردی
هوش مصنوعی: زمانی فرا رسیده که گلها شکوفا شدهاند و باید فریاد زد که همواره مانند گل سرخ در کنار گل زرد آرام نگیریم.
زانگه که غمت در دل چون حرص بخیلان شددارم همه شب چشمی چون دست جوانمردی
هوش مصنوعی: از زمانی که غم تو در دل من مانند حرص و طمع بخیلان شد، همواره شبها چشمی مانند دست یک جوانمرد دارم.
گفتم که غمت آخر تا چند خورد خسروخندید که عاشق را به زین نبود خوردی
هوش مصنوعی: گفتم که غم تو تا کی ادامه دارد، خسرو خندید و گفت که عاشق هیچگاه از عشق و دلخوشی خسته نمیشود.