غزل شمارهٔ ۱۳۷ - پریشان روزگاری
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر نسبت به محبوبش است. شاعر از زلفهای پریشان محبوب یادگارهایی دارد که باعث بیقراری او شده است. او به یاد لحظاتی که در کنار محبوبش بوده و سرشار از شوق و اشتياق بوده، حسرت میخورد و اکنون خود را گرفتار روزگار میبیند. شاعر در میخانه با یاد چشمهای محبوبش، دلتنگی و غم را تجربه میکند و از زاهدان میخواهد که بیایند و ببینند آیا پرهیزگاری در مقابل عشق او جایی دارد یا خیر. او همچنین به زیبایی محبوبش و تاثیر آن بر دلش اشاره میکند و تأکید میکند که هیچ چیز جز عشق او برایش ارزشمند نیست. در نهایت، شاعر آرزو میکند که در این دنیای پر از عشق و زیبایی، تنها او باشد که بتواند بر دلهای عاشقان حکومت کند.
زلف او برده قرار خاطر از من یادگاریمن هم از آن زلف دارم یادگاری بیقراری
هوش مصنوعی: زلف او آرامش را از من گرفته، و من نیز از آن زلف یک نشانه از بیقراری دارم.
روزگاری دست در زلف پریشان توام بودحالیا پامالم از دست پریشان روزگاری
هوش مصنوعی: زمانی بود که من با موهای نامنظم تو در پیوند بودم، اما اکنون خودم زیر پای روزگار لگدکوب شدهام.
تا گرفتم گوشه در میخانه با یاد دو چشمترشک مهر و ماه دیدم جام بزم میگساری
هوش مصنوعی: از زمانی که در گوشهای از میخانه نشستم و به یاد چشمان تو افتادم، حس کردم که ماه و خورشید را نیز به حسادت واداشته است و در این حال، جامی از شراب بزم را در دست گرفتم.
سنگ بر در کم بزن زاهد بیا خود تا ببینمکوزهٔ می بشکند یا کاسهٔ پرهیزگاری
هوش مصنوعی: به در خانه زاهد نزن، بیا و خودت ببین که آیا ظرف شراب میشکند یا کاسهٔ پارسایی.
چشم پروین فلک از آفتابی خیره گرددماه من در چشم من بین شیوه شب زنده داری
هوش مصنوعی: چشم ستاره پروین به خاطر نور آفتاب حواسش پرت میشود، اما ماه من در چشم من، نشاندهنده شیوهای است که شبزندهداری میکند.
شد دلم زندانی مشکین حصار چین زلفتشاه من ای ماه مشکویی و ای شوخ حصاری
هوش مصنوعی: دل من به دام زلف تو گرفتار شده است، ای شاه من که همچون ماهی خوشچهره و با طراوت هستی. آه، تویی که مثل حصاری دلربا، مرا اسیر خود کردهای.
داد سودای دلاندوزی سر زلف تو بر بادسرو من آزاده را نبود سر سرمایهداری
هوش مصنوعی: عشق و تعلقات دلانگیز من به موهای تو باعث شده که من، مانند یک سرو آزاد، هیچ سرمایهای برای اندوختن و ثروتآفرینی نداشته باشم.
خود چو آهو گشتم از مردم فراری تاکنم رامآهوی چشم تو ای آهوی از مردم فراری
هوش مصنوعی: من هم مثل آهو از مردم فرار کردهام، تا بتوانم آرامش را در چشمان تو پیدا کنم، ای آهو که تو هم از انسانها دوری میکنی.
گر نمی آئی بمیرم زانکه مرگ بی امان رابر سر بالین من جنگ است با چشم انتظاری
هوش مصنوعی: اگر تو نمیستی، من خواهد مرد، زیرا مرگ بیرحم در کنار من در حال جنگ است و من با چشم به راه تو در انتظار ماندهام.
خونبهائی کز تو خواهم گر به خاک من گذشتیطره مشکین پریشان کن به رسم سوگواری
هوش مصنوعی: اگر روزی به خاک من آمدی و خون دل من را دیدی، موهای مشکین خود را به علامت سوگواری به هم بریز.
باش کز شوق گل رویت غزلخوان باز خیزمفصل گل چون بشنوم غوغای مرغان بهاری
هوش مصنوعی: بیا که به عشق زیبایی تو دوباره شعر بگویم. وقتی صدای شوق پرندگان بهاری را بشنوم و فصل گلستان فرا برسد، دوباره جان میگیرم.
شهریاری غزل شایسته من باشد و بسغیر من کس را در این کشور نشاید شهریاری
هوش مصنوعی: فقط من شایسته رهبری غزل هستم و هیچکس دیگری در این سرزمین لایق این مقام نیست.