بخش ۴۶ - مویه کردن شهرو پیش موبد
هوش مصنوعی: در این متن، شاعر به بیان اندوه و دلتنگی خود پس از بازگشت از جنگ و جدا شدن از معشوقش، ویس، میپردازد. او از موبد میپرسد که چرا ویس را نیاورده است و مشکلات و رنجهای قلبی خود را تشریح میکند. او به زیباییهای ویس و دلتنگیهایش اشاره میکند و بیان میکند که زندگی بدون او برایش غیرقابل تحمل است. شاعر احساس میکند که دنیایش تیره و غمانگیز شده و یادآوری خاطرات شیرین گذشته، آتش دردش را بیشتر میکند. در نهایت، او سرنوشت تلخ و آیندهای بدون ویس را نگرانکننده میبیند و از خداوند طلب یاری میکند تا ویس را به او برگرداند. او همچنین به شادمانیهای گذشته و غمهای حال میپردازد و به تسلی خاطر در دوران تلخ و پر از جنگ و جدایی اشاره میکند.
چو باز آمد ز قلعه شاه شاهاننبد همراه با او ماه ماهان
هوش مصنوعی: زمانی که شاه بزرگ از قلعه بازمیگردد، در کنار او ماه زیبایی نیست.
به پیش شاه شد شهرو خروشانبه فندق ماه تابان را خراشان
هوش مصنوعی: به حضور شاه آمدند، شهری شاداب و پرجنبوجوش، در حالی که به ماه درخشان و زیبای فندقنما توجه داشتند.
همی گفت ای نیازی جان مادربه هر دردی رخت در مان مادر
هوش مصنوعی: این جمله به بیان این مطلب اشاره میکند که نیازها و مشکلات جان، مادر را به یاد میآورد و از او خواستار کمک است. در واقع، هر درد و رنجی که وجود دارد، او را به سمت مادر میکشاند تا پرچم امید و درمان را از او بگیرد.
چرا موبد نیاوردت بدین بارچه بد دیدی ازین دیو ستمگار
هوش مصنوعی: چرا priest و پیشوای دینی تو را به اینجا نیاورد؟ چه بدی از این موجود ظالم دیدی که به اینجا نمیخواهی بیایی؟
چه پیش آمد ترا از بخت بد سازچه تیمار و چه سختی دیدهای باز
هوش مصنوعی: چه اتفاقی برایت افتاده که اینقدر بدبختی و سختی کشیدهای؟
پس آنگه گفت موبد را به زاریچه عذر آری که ویسم را نیاری
هوش مصنوعی: سپس به موبد گفت با ناله و اندوه که چه بهانهای داری وقتی ویسم را یاری نمیکنی.
چه کردی آفتاب دلبران راچرا بی ماه کردی اختران را
هوش مصنوعی: چه بر سر دلبران آوردی که حالا بدون ماه، ستارهها را هم به تنگنای غم انداختی؟
شبستانت بدو بودی شبستانکنون چه این شبستان چه بیابان
هوش مصنوعی: در گذشته، شبستانت برای او وجود داشت، اما اکنون چه فرقی دارد که اینجا در شبستان باشی یا در بیابان؟
سرایت را همی بی نور بینمبهشتت را همی بی حور بینم
هوش مصنوعی: بهشت تو را بدون نور و زیبایی میبینم و در آن حوریان هم وجود ندارند.
اگر دخت مرا با من سپاریوگر نه خون کنم دریا به زاری
هوش مصنوعی: اگر دخترم را به من بسپارید، خوب است؛ وگرنه، به خاطر این موضوع، مانند دریا از درد و افسوس گریه میکنم.
بنالم تا بنالد کوه با منخورد تا جاودان اندوه با من
هوش مصنوعی: بگذار با صدای بلند ناله کنم تا کوه نیز با من ناله کند و به این ترتیب اندوهی پایدار و جاودان را با خود داشته باشم.
بگریم تا بگرید دهر با منجهان گردد ترا همواره دشمن
هوش مصنوعی: اگر من شروع به گریه کنم، زمان هم با من به گریه خواهد افتاد و به این ترتیب، جهان همیشه برای تو دشوار خواهد بود.
اگر ویس مرا با من نماییوگرنه زین شهنشاهی برآیی
هوش مصنوعی: اگر ویس را نزد من بیاوری، خوب است وگرنه از این مقام سلطنتی فاصله میگیرم.
بگیرد خون ویس دلربایتشود انگشت پایت بند پایت
هوش مصنوعی: اگر خون ویس را بگیرند، دلرباییاش باعث میشود که انگشت پای تو همچون بند به پای تو بیفتد.
چو شهرو پیش موبد زار بگریستشهنشه نیز هم بسیار بگریست
هوش مصنوعی: وقتی که مردم شهر پیش موبد (پیشوای دینی) به شدت گریه کردند، شاه نیز به همراه آنان خیلی گریه کرد.
بدو گفت ار بنالی ور ننالیمرا زشتی و یا خوبی سگالی
هوش مصنوعی: او به او گفت: اگر ناراحتی و گریه کنی، برای من فرقی نمیکند. چه زشت باشی و چه زیبا، من را به یاد نخواهی آورد.
بکردم آنچه پیش و پس نکردمشکوه خویش و آب تو ببردم
هوش مصنوعی: من کارهایی را انجام دادم که قبلاً نکرده بودم و به هیچکس گلهای نکردم و آبرویم را به خطر انداختم.
اگر تو روی آن بت روی بینیمیان خاک بینی نقش چینی
هوش مصنوعی: اگر چهرهی زیبا و دلانگیز او را ببینی، حتی در میان خاک و گرد و غبار، زیبایی و نقوش دلربای او را درخواهی یافت.
یکی سرو سهی بینی بریدهمیان خاک و خون در خوابنیده
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر به یک درخت قد بلند و زیبا میپردازد که در حالی که به خاطر شرایط سخت و دشوار از ریشه کنده شده، در زیر خاک و خون قرار دارد و در حالت خواب به سر میبرد. این تصویر نشاندهندهی زیبایی و عظمت چیزی است که به واسطهی مشکلات از بین رفته و به نابودی دچار شده است.
جوانی بر تن سیمینش نالانچه خوبی بر رخ گلگونش گریان
هوش مصنوعی: جوانی با زیبایی خاصی در وجودش، در حالی که ناراحت و نالان است، به خوبی و زیبایی چهرهاش مینگرد.
نهفته ابر گل خورشید رویشبخورده زنگ خون زنجیر مویش
هوش مصنوعی: ابر پنهان گل، چهرهٔ خورشید را پوشانده و زنگ زنگزدی که به واسطهٔ خون و زنجیر موی او به وجود آمده، بر آن پنهان شده است.
چو بشنید این سخن شهرو ز موبدچو کوهی خویشتن را بر زمین زد
هوش مصنوعی: زمانی که شهریار این سخن را از موبد شنید، مانند کوهی که به زمین میافتد، خود را به سختی بر زمین انداخت.
زمین ز اندام او شد خرمن گلسرای از اشک او شد ساغر مل
هوش مصنوعی: بر اثر وجود او، زمین پر از گل و شادابی شد و اشکهای او همچون جامی پر از شگفتی و زیبایی است.
ز گیتی خورده بر دل تیر تیماربه خاک اندر همی پیچید چون مار
هوش مصنوعی: از درد و رنج زندگی تیر دل را نشانه رفته و مانند ماری بر زمین میپیچد.
همی گفت ای فرومایه زمانهبدزدیدی ز من دُرّ یگانه
هوش مصنوعی: او به من میگوید ای بیمایه، زمانه ارزش گرانبهای من را از من دزدید.
مگر گفتهست با تو هوشیاریکه گر دزدی کنی در دزد باری
هوش مصنوعی: آیا کسی به تو گفته است که اگر دست به دزدی بزنی، در دام دزدان خواهی افتاد؟
مگر چون من بدان در سخت شادیکه چون گنجش به خاک اندر نهادی
هوش مصنوعی: آیا کسی میتواند مثل من در سختی و شادی زندگی را تحمل کند، در حالی که مانند گنجشکی در دل خاک دفن شدهام؟
مگر چون دیدی آن سرو بهشتیبه باغ جاودانی در بکشتی
هوش مصنوعی: آیا تا به حال سراغ آن درخت زیبا و بهشتی را در باغ ابدی گرفتهای؟
چرا برکندی آن سرو سمنبارچو برکندی چرا کردی نگونسار
هوش مصنوعی: چرا آن درخت زیبا و خوشبو را از ریشه کندهای، و چرا باعث غم و اندوه آن شدهای؟
نگون گشته صنوبر چون برویدبه زیر خاک عنبر چون ببوید
هوش مصنوعی: وقتی صنوبر به زیر خاک برود، دیگر نابود شده و دیگر نمیتواند زنده بماند، مانند عنبر که وقتی به خاک میرود دیگر بوی خوشی نخواهد داشت.
الا ای خاک مردم خوار تا کیخوری ماه و نگار و خسرو و کی
هوش مصنوعی: ای خاکِ پست و بیارزش، تا کی باید شاهد زیباییها و خوشیهای شهزادگان و محبوبان باشی؟
نه بس بود آنکه خوردی تا به امروزکنون خوردی چنان ماه دل افروز
هوش مصنوعی: تنها خوردن غذا تا امروز کافی نیست، بلکه باید به خوشی و زیبایی روزهایی که سپری کردهای نیز توجه کنی.
بریزد ترسم آن سیمین تن پاککجا بی شک بریزد سیم در خاک
هوش مصنوعی: میترسم آن بدن زیبا و نازک، همانطور که نقره در خاک میریزد، از بین برود و از دست برود.
چرا تیره نباشد اختر منکه در خاک است ریزان گوهر من
هوش مصنوعی: چرا ستاره من باید تاریک باشد، در حالی که گوهری که دارم در خاک میریزد؟
به باغ اندر نبالد بیش ازین سروکه سرو من بریده گشت در مرو
هوش مصنوعی: سرو در باغ دیگر نبالد و قد بالا نکند چونکه سرو من در مرو بریده شد و از بین رفت.
به چرخ اندر نتابد بیش ازین ماهکه ماه من نهفته گشت در چاه
هوش مصنوعی: ماه دیگر نمیتواند بیشتر از این در آسمان بدرخشد، زیرا ماه من در چاهی مخفی شده است.
مگر پروین به دردم شد نظارهکه گرد آمد به هم چندین ستاره
هوش مصنوعی: آیا تنها تماشای پروین میتواند بر درد من مرهم باشد، وقتی که چندین ستاره به دور هم جمع شدهاند؟
نگارا سرو قدا ماه رویابتا زنجیر مویا مشک بویا
هوش مصنوعی: ای زیبارو، مانند سرو بلند و زیبا، و همچون ماه در خوابهایی که میبینم، با زنجیرهایی از موهایت که عطر مشک را به همراه دارد.
تو بودی غمگسار روزگارمکنون اندوه تو با که گسارم
هوش مصنوعی: تو در گذشته مایه تسلای من بودی، اما حالا با غم تو نمیدانم چگونه از این اندوه رهایی یابم.
من این مُست گران را با که گویممن این بیداد را داد از که جویم
هوش مصنوعی: من نمیدانم این حالتم را با که در میان بگذارم و این بیعدالتی را از که طلب کنم که به من یاری رساند.
جهانی را بکشت آنکه ترا کشتولیکن زان همه بدتر مرا کشت
هوش مصنوعی: کسی که تو را کشت، جهانی را از بین برد، اما بدتر از همه این است که خودم را کشته است.
پزشک آرم ز روم و هند و ایرانمگر درد مرا دانند درمان
هوش مصنوعی: پزشکان از روم، هند و ایران بیایند، شاید تنها آنها بتوانند دردی را که دارم درمان کنند.
نگارا در جهان بودی تو تنهاندیدی هیچ کس را با تو همتا
هوش مصنوعی: ای معشوق، در این دنیا تو تنها هستی و هیچ کس را مانند خودت نمیبینی.
دلت بگرفت از گیتی برفتیبه مینو در سزا جفتی گرفتی
هوش مصنوعی: دل تو از روی زمین گرفته شد و به دنیای زیباتر و جاودانهای رفتی که در آن، همسر شایستهای را یافت.
بتا تا مرگ جان تو ببردهستبزرگ امید من با تو بمردهست
هوش مصنوعی: ای معشوق، تا زمانی که جان تو را گرفتهام، بزرگترین امید من با تو از بین رفته است.
کرا شاید کنون پیرایهٔ توکرا یابم به سنگ و سایهٔ تو
هوش مصنوعی: شاید اکنون که تو زیبا و آراستهای، کسی را پیدا کنم که به زیبایی و سایهات برسد.
به که شاید پرند پر نگارتقبا و عقد و تاج و گوشوارت
هوش مصنوعی: چه خوب است که شاید پرند، زیبایی و جاذبه تو، همچون قبا و زیورهایی که بر تن و تنت میزینند، جلوهگر باشد.
که یارد بردن آگاهی به ویروکه گریان شد به مرگ ویسه شهرو
هوش مصنوعی: دوست من نمیدانست که آگاهی مرگ ویسه را به او میرساند و به همین خاطر، در برابر این خبر گریان شد.
بشد ویس آفتاب ماهرویانبماندم ویس گویان ویس جویان
هوش مصنوعی: ویس به مانند آفتاب، زیبایی و روشنی ماهرویان است. من در میان افرادی که در حال گویش و گفتگو هستند، باقی ماندم و به جستوجوی ویس ادامه میدهم.
بشد ویس و ببرد آب خور و ماهکه تابان بود چون ماه و خور از گاه
هوش مصنوعی: ویس رفته و آبزی را به همراه خود برد، و مانند ماه درخشان، همواره در حال تابش است و از زمان خود دور نمیشود.
مه کوه غور بادا مه دز غورکه آنجا گشت چشم بخت من کور
هوش مصنوعی: ماه مانند کوهی از سنگ است و اگر به آنجا بروم، چشمان بخت من نابینا خواهد شد.
به کوه غور ماهم را بکشتندچنان کشته در اشکفتی بهشتند
هوش مصنوعی: در دل کوه، ما را به گونهای کشتند که مانند کشتهای در عمق بهشت بود.
به کوه غور در اشکفت دیوانهمی شادی کنند امروز دیوان
هوش مصنوعی: امروز دیوان در غار کوه غور مشغول شادی و خوشحالی هستند.
همه دانند زین خون خود چه خیزدچه مایه خون آزادان بریزد
هوش مصنوعی: همه میدانند که از این خون چه نتایجی حاصل میشود و چه مقدار خون انسانهای آزاد به زمین ریخته خواهد شد.
به خون ویسه گر جیحون برانمز خون دشمان وز دیدگانم
هوش مصنوعی: اگر خون ویسه را به جیحون بریزم، از خون دشمنان و اشکهای چشمانم هم خواهد بود.
نباشد قیمت یک قطره خونشکه آمد زان رخان لالهگونش
هوش مصنوعی: قیمت یک قطره از خون او به هیچ وجه قابل مقایسه نیست، زیرا این خون از چهرهاش که مانند گل لاله زیباست، به وجود آمده است.
الا ای مرو پیرایهء خراسانمدار این خون و این پتیاره آسان
هوش مصنوعی: ای مرو، لطفاً بر خود زینتهای خراسان نزن، این خون و این لباس پاره را ساده نپندار.
ز کوه غور گر آب تو زایدبه جای آب زین پس خون نماید
هوش مصنوعی: اگر از کوه غور آب بجهد، دیگر به جای آب، خون خواهد ریخت.
شود امسال خونین جویبارتبلا روید ز کوه و مرغزارت
هوش مصنوعی: امسال ممکن است در جویبارت مشکلی پیش بیاید که ناشی از بلایای طبیعی باشد که از کوهها و دشتهای اطرافت ناشی میشود.
فزون از برگها بر شاخسارانسنان بینی و تیغ نامداران
هوش مصنوعی: بیشتر از برگهایی که بر درختان هستند، میتوان نیز سنان و تیغ جنگجویان را دید.
نیارامد شه تو تا به شاهیببارد زی تو طوفان تباهی
هوش مصنوعی: تا زمانی که تو آرام نمیگیری، شاهی نخواهد آمد و از تو طوفانی از نابودی بهپا خواهد شد.
کمر بندد به خون ویس دلبرز بوم باختر تا بوم خاور
هوش مصنوعی: دلبر ویس با کمر خود خونین شده، از سرزمین باختر (غرب) به سرزمین خاور (شرق) سفر میکند.
چو آیند از همه گیتی سوارانبسایندت به سم راهواران
هوش مصنوعی: وقتی سواران از تمام دنیا به سوی تو بیایند، تو را با احترام و احترام خواهند ستود.
جهان بر دست موبد گشت ویراننیازی دخترم چون شد ز گیهان
هوش مصنوعی: دنیا به واسطه قدرت و اختیار موبد خراب شد، چون دخترم نیاز به زندگی در این دنیا پیدا کرد.
شکر اکنون بود خوش طعم و شیرینکه مانده نیست آن یاقوت رنگین
هوش مصنوعی: شکر اکنون طعم خوش و شیرینی دارد، اما دیگر از آن یاقوت زیبا خبری نیست.
به باغ اکنون ببالد سرو و شمشادکه مانده نیست آن شمشاد آزاد
هوش مصنوعی: در حال حاضر، در باغ سرو و شمشاد رشد میکنند و جوانه میزنند، چون دیگر شمشاد آزاد و بیموانع وجود ندارد.
کنون خوشبوی باشد مشک و عنبرکه مانده نیست آن دو زلف دلبر
هوش مصنوعی: الان بوی خوش مشک و عنبر به مشام میرسد، زیرا دیگر آن دو زلف معشوق باقی نمانده است.
کنون لاله دمد بر کوه و هامونکه مانده نیست آن رخسار گلگون
هوش مصنوعی: اکنون گل لاله در کوهها و دشتها شکفته است و دیگر از زیبایی آن چهره گلگون خبری نیست.
حسود ویس بودی روز نوروزکه نه چون روی او بودی دل افروز
هوش مصنوعی: حسود کسی مثل ویس در روز نوروز است؛ چون که هیچکس به زیبایی و جذابیت چهرهاش نمیتواند دل را شاد کند.
کنون امسال گل زیبا برآیدنبیند چون رخش رعناتر آید
هوش مصنوعی: اکنون در این سال، گل زیبا خواهد شکفت و هیچ چیز نمیتواند به زیبایی چهره او برسد.
بهار امسال نیکوتر بخنددکه شرم ویس بر وی ره نبندد
هوش مصنوعی: بهار امسال باید با رویی خندان و شاداب بیاید تا شرم و حیا مانع زیبایی و لذتش نشود.
دریغا ویس من بانوی ایراندریغا ویس من خاتون توران
هوش مصنوعی: ای کاش که ویس من، بانوی ایران بود و ای کاش که ویس من، سرور توران بود.
دریغا ویس من مهر خراساندریغا ویس من ماه کهستان
هوش مصنوعی: آه، چه دشوار است دوری ویس من، ای نور خراسان! آه، چه سخت است جدایی ویس من، ای ماه کوهستان!
دریغا ویس من امید شاهاندریغا ویس من اورنگ ماهان
هوش مصنوعی: ای کاش ویس من، آرزوی پادشاهان باشد، ای کاش ویس من، تخت و تاج ماهان باشد.
دریغا ویس من ماه سخن گویدریغا ویس من سرو سمن بوی
هوش مصنوعی: کاش ویس من همچون ماهی باشد که سخن به زیبایی میگوید، کاش ویس من به مانند درخت سروی باشد که بوی خوش سمن را به همراه دارد.
دریغا ویس من خورشید کشوردریغا ویس من امید مادر
هوش مصنوعی: آه، وای از ویس من! او همانند خورشید در کشور روشنایی است و من به او امید داشتم، مانند امیدی که مادر به فرزندش دارد.
کجایی ای نگار من کجاییچرا جویی همی از من جدایی
هوش مصنوعی: ای زیبای من، کجا هستی؟ چرا از من دوری میکنی و به دنبال جدایی هستی؟
کجا جویم ترا ای ماه تابانبه طارم یا به گلشن یا به ایوان
هوش مصنوعی: کجا به دنبالت بگردم ای ماه درخشان، در کنار باغ و گلها یا در ایوان؟
هر آن روزی که بنشستی به طارمبه طارم در تو بودی باغ خرم
هوش مصنوعی: هر زمانی که بر روی سکوی زیبایی نشستی، در دل تو یک باغ سرسبز و شاداب وجود داشت.
هر آن روزی که بنشستی به گلشنبه گلشن در، نگشتی ماه روشن
هوش مصنوعی: هر روزی که در باغ گل نشستی، مثل ماه روشن نشدی و درخشان نگردیدی.
هر آن روزی که بنشستی به ایوانبه ایوان در، نبودی تاج کیوان
هوش مصنوعی: هر روزی که در ایوان نشستی، باید بدانی که تاج و تخت بزرگی نصیب تو نشده است.
اگر بی تو ببینم لاله در باغنهد لاله برین خسته دلم داغ
هوش مصنوعی: اگر بدون تو در باغ لالهای ببینم، این لاله بر دل خستهام همچون داغی خواهد بود.
اگر بی تو ببینم در چمن گلشود آن گل همه در گردنم غل
هوش مصنوعی: اگر بدون تو در باغ گلها ببینم، آن گل به گردنم میافتد و به من زنجیر میشود.
اگر بی تو ببینم بر فلک ماهبه چشمم ماه مار است و فلک چاه
هوش مصنوعی: اگر بدون تو به آسمان نگاه کنم و ماه را ببینم، برایم مانند ماری دروغین به نظر میرسد و آسمان همچون چاهی میشود.
ندانم چون توانم زیست بی توکه چشمم رودخون بگریست بی تو
هوش مصنوعی: نمیدانم چگونه میتوانم بدون تو زندگی کنم، زیرا چشمانم مانند رود، بی تو به گریه میافتند.
ببایستم همی مرگ تو دیدنبه پیری زهر هجرانت چشیدن
هوش مصنوعی: من باید به دیدن مرگ تو عادت کنم، حتی اگر در پیری بایستد و طعم تلخ جداییات را بچشم.
اگر بر کوه خارا باشد این دردبه یک ساعت کند مر کوه را گرد
هوش مصنوعی: اگر این درد در دل یک سنگ سخت باشد، میتواند در یک ساعت آن سنگ را متزلزل کند.
وگر بر ژرف دریا باشد این غمبه یک ساعت کند چون سنگ بی نم
هوش مصنوعی: اگر این غم در عمق دریا نیز باشد، در یک ساعت به اندازه سنگی خشک و بینم کاهش مییابد.
چرا زادم چنین بدبخت فرزندچرا کردم چنین وارونه پیوند
هوش مصنوعی: چرا فرزند بدبختی به دنیا آوردم و چرا اینگونه ارتباطی نامناسب برقرار کردم؟
نبایستم به پیری ماه زادنبپروردن به دست دیو دادن
هوش مصنوعی: نباید به پیری ماهی زائید و به دست دیو سپرد.
روم تا مرگ بنشینم غریوانبنالم بر دز اشکفت دیوان
هوش مصنوعی: میروم تا زمانی که بمیرم، به تنهایی و بیکس بنشینم و بر دل شکستگیهایم در دل تاریکیها ناله کنم.
برآرم زین دل سوزان یکی دمبدرم سنگ آن دز یکسر از هم
هوش مصنوعی: از دل دردمند و سوزانم یک لحظه بیرون میآیم و به قدری میکوشم که تمام مشکلات را یکجا از بین ببرم.
دزی کان جای دیوان بود و گربزچرا بردند حورم را در آن دز
هوش مصنوعی: در جایی که دیوان (مجنونان و دیوانهها) زندگی میکنند و فضا به شدت آشفته است، چرا عشق و زیبایی (حور) را به آنجا بردهاند؟
روم خود را بیندازم از آن کوهکه چون جشنی بود مرگی به انبوه
هوش مصنوعی: میخواهم خودم را از آن کوه بیفکنم، چون به نظر میرسد که این کار همانند برگزاری جشنی است که با مرگ عدهای همراه است.
نبینم کام دل تا زو جدا امبه ناکامی چنین زنده چرا ام
هوش مصنوعی: نمیخواهم خوشی و رضایت را ببینم، چون در این حال از آنچه میخواهم دور هستم. پس چرا همچنان زندهام، وقتی که به شکست و ناامیدی دچار شدهام؟
روم آنجا سپارم جان پاکمبرآمیزم به خاک ویس خاکم
هوش مصنوعی: میخواهم به جایی بروم و جان پاکم را در خاک ویس رها کنم و با آن خاک پیوند بخورم.
ولیکن جان خویش آنگه سپارمکه دود از جان شاهنشه برآرم
هوش مصنوعی: اما من جان خود را تنها زمانی فدای او خواهم کرد که دودی از جان شاهنشاه برآید.
نشاید ویس من در خاک خفتهشهنشه دیگری در بر گرفته
هوش مصنوعی: این سروده به این معناست که شایسته نیست که محبوب من در دل خاک آرام گیرد و شخص دیگری را در آغوش بگیرد. احساس حسرت و دلتنگی برای معشوق و ناپذیرفتنی بودن این موضوع به خوبی در این جمله بیان شده است.
نشاید ویس من در خاک ریزانشهنشه مِیْ خورد در برگ ریزان
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر میگوید که شایسته نیست که محبوب من در حال بارانی و ریزش برگها، شراب بنوشد. این نشاندهنده نوعی ناپسند بودن یا ناهماهنگی با شرایط محیطی و روحی اوست.
شوم فتنه برانگیزم ز گیهانبگویم با همه کس راز پنهان
هوش مصنوعی: من با زبانی فریبنده، در جهان آشوب و فتنه به راه میاندازم و رازهای نهانی را با همه کس در میان میگذارم.
شوم با باد گویم تو همانیکه بوی از ویس من بردی نهانی
هوش مصنوعی: با وزش باد میگویم که تو همان کسی هستی که بوی ویس را از من به طور پنهانی بردی.
به حق آنکه بو از وی گرفتیهر آن گاهی که بر زلفش برفتی
هوش مصنوعی: به خداوندی که عطر او را از او دریافت کردهای هر بار که به موهایش نزدیک شدهای.
مرا در خون آن بت باش یاورهلاک از دشمان او برآور
هوش مصنوعی: مرا در سختی و مشکل نگهدار تا از دشمنان او نجات پیدا کنم.
شوم با ماه گویم تو همانیکه بر ویسم حسد بردی نهانی
هوش مصنوعی: من با ماه سخن میگویم، تو همان کسی هستی که در پنهان به من حسادت ورزیدی.
به حق آنکه بودی آن دلارمترا اندر جهان هم چهر و هم نام
هوش مصنوعی: به خاطر کسی که تو را اینگونه زیبا و محبوب ساخته، هم در چهره و هم در نامت، من با تمام وجود به تو احترام میگذارم و ارادت دارم.
مرا یاری ده اندر خون آن ماهکه من خونش همی خواهم ز بدخواه
هوش مصنوعی: به من در آن زمان کمک کن تا خون آن ماه را به دست آورم، زیرا من به خاطر دشمنانم نیازمند آن هستم.
شوم با مهر گویم کامگارابه نام خویش یاور باش مارا
هوش مصنوعی: بیا با عشق و محبت از توصیف کارهای خوبمان بگوییم و به یاد نام نیک خویش، یاور و همپیمان هم باشیم.
کجا خود ویس را افسر تو بودیو یا بر افسرش گوهر تو بودی
هوش مصنوعی: کجا میتوانستی خود را همچون ویس، با تاج و نگین برابر کنی، یا بر تاج او، گوهر زیبایی بگذاری؟
به حق آنکه تو مانند اوییچو او خوبی چو او رخشنده رویی
هوش مصنوعی: به حقیقت آنکه تو شبیه او هستی، چون او نیکو هستی و مانند او چهرهات درخشان است.
به شهر دوستانش نور بفزایبه شهر دشمانش روی منمای
هوش مصنوعی: به دوستانش نور و روشنی بیشتری بده، اما به دشمنانش حتی نگاه هم نکن.
روم با ابر گویم تو همانیکه چون گفتار ویسم دُر فشانی
هوش مصنوعی: من به ابر میگویم، تو همانی که وقتی سخن میگویی، مانند مروارید درخشانی.
دو دست ویس با تو یار بودیهمیشه چون تو گوهر بار بودی
هوش مصنوعی: دو دست ویس همیشه با تو بود و مثل تو، با ارزش و گرانبها بود.
به حق آنکه او بود ابر رادیبجای برق، خندهش بود و شادی
هوش مصنوعی: به خدای بزرگ قسم که او مثل ابری است که به جای رعد و برق، تنها لبخند و شادی به ارمغان میآورد.
به شهر دشمنش بر، بار طوفانبه سیل اندر جهنده برق رخشان
هوش مصنوعی: در اینجا به توفانی اشاره میشود که مانند سیل به سوی دشمن میتازد و درخشش برق آن به خوبی نمایان است. این تصویر قدرت و شجاعت را به تصویر میکشد که به سمت دشمن حرکت میکند.
شوم لابه کنم در پیش داداربه خاک اندر بمالم هر دو رخسار
هوش مصنوعی: من نزد خداوند میزنم به خاک و از درد و نالهام میخواهم که بر من رحم کند و صورت خود را به زمین بمالم.
خدایا تو حکیم و بردباریکه بر موبد همی آتش نباری
هوش مصنوعی: پروردگارا، تو حکیم و صبور هستی که حتی بر روحانیان نیز خشم نمیافروزی.
جهان دادی به دست این ستمگرکه هست اندر بدی هر روز بدتر
هوش مصنوعی: جهان را در اختیار این ظالم گذاشتی که هر روز در بدیها بیشتر غرق میشود.
نبخشاید همی بر بندگانتبه بیدادی همی سوزد جهانت
هوش مصنوعی: خداوند به بندگانش به خاطر سختیهایی که میکشند و ظلمهایی که میبینند، رحم نخواهد کرد و جهان تو را به خاطر این دردها خواهد سوزاند.
چو تیغ آمد همه کارش بریدنچو گرگ آمد همه رایش دریدن
هوش مصنوعی: وقتی که شمشیر به میان بیاید، تنها کار آن بریدن است و وقتی که گرگ ظاهر شود، تنها مشغول دریدن و حمله کردن به دیگران خواهد بود.
خدایا داد من بستان ز جانشتهی کن زو سرای و خان و مانش
هوش مصنوعی: خدایا، از او حق من را بستان و زندگی و خانه و امکاناتش را از دستش بگیر.
چو دود از من برآورد این ستمگرتو دود از شادی و جانش برآور
هوش مصنوعی: این ستمگر مانند دودی از وجود من خارج شد و شادی و جانش را نیز به یاد آورد.
چو موبد دید زاریهای شهروهم از وی بیمش آمد هم ز ویرو
هوش مصنوعی: موبد با دیدن غم و زاری مردم، هم از آنها ترسید و هم از خودشان.
بدو گفت ای گرامیتر ز دیدهز من بسیار گونه رنج دیده
هوش مصنوعی: او به او گفت: ای عزیزتر از چشم من، من از دلائل مختلف بسیار رنج کشیدهام.
مرا تو خواهری ویرو برادرسمنبر ویسه ام بانو و دلبر
هوش مصنوعی: تو خواهر منی و او برادر من است؛ من به تو مانند سمنبر (محبوب) و دلبر مینگرم.
مرا ویس است چشم و روشناییفزون از جان و چیز و پادشایی
هوش مصنوعی: چشمان من مانند ویس است و روشنایی آن بیشتر از جان و هر چیز و حتی پادشاهی است.
بر آن بی مهر چو نان مهربانمکه او را دوستر دارم ز جانم
هوش مصنوعی: من به آن بیمحبت مانند نان مهربانی مینگرم که او را بیشتر از جان خود دوست دارم.
گر او نا راستی با من نکردیبه کام دل ز مهرم بربخوردی
هوش مصنوعی: اگر او با من ناامیدانه رفتار نکرد، به خواستهام از محبتش بهرهمند میشدم.
کنون حالش همی از تو نهفتمازیرا با تو این بیهوده گفتم
هوش مصنوعی: حال او را از تو پنهان میکنم، چون با تو بیهوده صحبت کردهام.
من آن کس را بکشتن چون توانمکه جانش دوستر دارم ز جانم
هوش مصنوعی: من کسی را میکشم اگر بتوانم، چون برایم جان او از جان خودم عزیزتر است.
اگرچه من به دست او اسیرمهمی خواهم که در پیشش بمیرم
هوش مصنوعی: هرچند که من در چنگال او گرفتار هستم، اما آرزو دارم که در حضور او جان بسپارم.
اگرچه من به داغ او چنینمهمی خواهم که او را شاد بینم
هوش مصنوعی: هرچند که من به خاطر او غمگین و ناراحت هستم، اما آرزو دارم که او را خوشحال ببینم.
تو بر دردش مخوان فریاد چندینمزن بر روی زرین دست سیمین
هوش مصنوعی: درد او را فریاد نکن و بیش از حد بر روی دست زیبا و نقرهایاش نزن.
کجا من نیز همچون تو نژندمنژندی خویشتن را کی پسندم
هوش مصنوعی: من مثل تو غمگین نیستم، چرا که نمیتوانم اندوه خود را بپذیرم.
فرستم ویس را از دز بیارمکه با دردش همی طاقم ندارم
هوش مصنوعی: من نامهای میفرستم و به خاطر دوریاش دلم مملو از درد است و نمیتوانم به تحمل این درد ادامه دهم.
ندانم زو چه خواهد دید جانمخطا گفتم ندانم نیک دانم
هوش مصنوعی: نمیدانم آنچه را که جانم از او خواهد دید. اشتباه گفتم که نمیدانم، در واقع بهخوبی میدانم.
بسا تلخی که من خواهم چشیدنبسا سختی که من خواهم کشیدن
هوش مصنوعی: من به زودی تلخیها و دشواریهای بسیاری را تجربه خواهم کرد.
مرا تا ویس باشد در شبستاننبینم زو مگر نیرنگ و دستان
هوش مصنوعی: تا زمانی که ویس در حرمسرا باشد، نمیتوانم او را ببینم و تنها چیزی که از او میبینم، نیرنگ و تظاهر است.
مرا تا ویس جفت و یار باشدهمین اندوه خوردن کار باشد
هوش مصنوعی: تا زمانی که ویس همراه و همدم من باشد، تنها مشغول اندوه خوردن همچنان خواهد بود.
هر آن رنجی که از ویس آیدم پیشهمی بینم سراسر زین دل ریش
هوش مصنوعی: هر درد و رنجی که از ویس به من میرسد، تمام آن را به خاطر قلب رنجیدهام میبینم.
دلی دارم که در فرمان من نیستتو پنداری که این دل زان من نیست
هوش مصنوعی: من دلی دارم که تحت کنترل من نیست. تو گمان میکنی که این دل متعلق به من نیست.
به تخت پادشاهی بر نشستهچنان گورم به چنگ شیر خسته
هوش مصنوعی: مانند گوری که در دستان شیر خسته گرفتار شده، بر تخت پادشاهی نشستم.
در کامم شده بسته به صد بندبه بخت من مزایاد ایچ فرزند
هوش مصنوعی: در دل من به خاطر سختیهایی که دارم، به هیچ گونهای خوشی و ثمری نرسیده است.
مرا کز دست دل روزی طرب نیستگر از ویسم نباشد بس عجب نیست
هوش مصنوعی: نمیتوانم از دل خود که روزی خوشحال بودم، چیزی بیابم. اگر از عشق دور باشم، تعجبی ندارد.
پس آنگه زرد را فرمود خسروکه چون باد شتابان سوی دز رو
هوش مصنوعی: سپس خسرو به زرد دستور داد که مانند باد سریع به سمت دز حرکت کند.
ببر با خویشتن دو صد دلاوردگر ره ویس را از دز بیاور
هوش مصنوعی: ببر با خودت دوصد دلاور دیگر را بیاور تا راه ویس را از دز باز کنی.
بشد زرد سپهبد با دو صد مردبه یک مه ویس را پیش شه آورد
هوش مصنوعی: سپهبد زرد با دویست نفر به همراه خود به سمت شاه رفت و مه ویس را با خود به حضور او آورد.
هنوز از زخم شه آزرده اندامچنانچون خسته گوری جسته از دام
هوش مصنوعی: او هنوز از زخمهای شه ناراحت و رنجور است، مانند موجودی که از دام گریخته و خسته شده است.
بد آن یک ماه رامین دل شکستهبه خان زرد متواری نشسته
هوش مصنوعی: بدحال و دلشکسته آن یک ماه رامین، در خانه زرد کمرنگی پنهان شده و فرار کرده است.
پس آنگه زرد پیش شاه شاهانسخن گفت از پی رامین فراوان
هوش مصنوعی: سپس زرد، به نزد شاه بزرگ سخنانی گفت درباره رامین به وفور.
دگر ره شاه رامین را عفو کرددریده بخت رامین را رفو کرد
هوش مصنوعی: چشمانداز جدیدی برای رامین ایجاد شد و شانس او مجدداً بهبود یافت.
دگر ره دیو کینه روی بنهفتگل شادی به باغ مهر بشکفت
هوش مصنوعی: دشمنی و کینه دیگر مکان نمییابند و بهجای آن، شادی و محبت در دلها و باغها شکوفا میشود.
دگر ره در سرای شاه شاهانفروزان گشت روی ماه ماهان
هوش مصنوعی: در محل اقامت پادشاه بزرگ، چهرهی ماه مانند درخشانتر از همیشه شده است.
به رامش گشت عیش شاه شیرینبه باده بود دست ماه رنگین
هوش مصنوعی: شادی شاه به خاطر می و شراب خوش است و در دستان او پیکری زیبا و لطیف همانند رنگ ماه وجود دارد.
گشاده دست شادی بند رادیگرفته باز رادی کبگ شادی
هوش مصنوعی: خوشحالی و شادی همچون یک پرنده آزاد است که به راحتی پرواز میکند و از قید و بندهای ناراحتی رهایی یافته است.
دگر باره برآمد روزگاریکه جز رامش نکردند ایچ کاری
هوش مصنوعی: روزگاری دوباره فرارسیده است که جز شادی و خوشی، چیزی به ما عرضه نمیشود.
زمین را در گل و نسرین گرفتندروان را در می نوشین گرفتند
هوش مصنوعی: زمین را با گل و نسرین زخمی کردند، در حالی که روح را در نوشیدن می شگفتانگیز گرفتند.
جهنده شد به نیکی باد ایشانبرفت آن رنجها از یاد ایشان
هوش مصنوعی: باد نیکویی وزید و همه ناراحتیها و زحمتهای آنها را از یادشان برد.
نه غم ماند نه شادی این جهان رافنا فرجام باشد هردوان را
هوش مصنوعی: در این جهان، دیگر نه غمی باقی مانده و نه شادی; همه چیز به پایان خواهد رسید و سرانجام، هر دوی این احساسات به فنا خواهند رفت.
به شادی دار دل را تا توانیکه بفزاید ز شادی زندگانی
هوش مصنوعی: تا جایی که میتوانی دل خود را شاد نگهدار تا این شادی به زندگیات افزوده شود.
چو روز ما همی بر ما نپایددرو بیهوده غم خوردن چه باید
هوش مصنوعی: زمانی که روزهای ما در اینجا باقی نمیمانند، چرا باید بیجهت غم و اندوه بخوریم؟